ترسو

خود در متن آوردن. خود را از متن بیرون کشیدن. خود را دیدن. از پس لبخندهایی که دیگران می‌زنند. شنیدن خود از بین حرف‌ها.
آیا گوش‌های من می‌خواهند بشنوند؟
می‌خواهند هر شنیده‌ای را تفسیر کنند؟
من چه می‌خواهم؟
من در کدام سرای ذهنی به سر می‌برم؟
حتا سکوت بعضی آدم‌ها گاهی زننده می‌شود. گاهی می‌خوردمان.
سکوت می‌شود حرفی که لایق شنیدنش نیستیم.
لایق شنیدن آن چه در ذهن داری.
سکوت هم ماهیت فضا را تغییر می‌دهد.
پس چرا من بیشتر اوقات ترجیح می‌دهم سکوت کنم؟
حرف‌هایم در گوش‌هایی که باید فرو نمی‌رود. شنیده نمی شود.
فائزه باور کن این در بسته است.
دری از درون تو را می‌بلعد.
چرا فکر می‌کردی شجاعی؟
چرا فکر کردی دیگر خبری از فوبیاهای کودکی نیست.
تو هنوز هم می‌ترسی. هنوز دستت می‌لرزد. هنوز می‌ترسی.
ترس بیشتر از غم همراه زندگی‌ات بوده‌است.
ترس تو را وادار کرده خیلی وقت ها اطاعت کنی. خیلی‌وقت‌ها فرصت فکرکردن را از خودت بگیری.
ترس اینجاست صدایش را می شنوی.
در واقعیت صدایی نیست اما تو می‌ترسی پس هست.
صدا به گوش تو می‌رسد؟
آیا عقلت را از دست داده‌ای؟
این نوشته سانسوری ندارد. این افکار تو هستند. این تو هستی.
بیخ ریش من نشسته‌ای و به این فکر می کنی این نوشته باید منتشر شود؟
این نوشته که می‌گوید تو همواره می ترسیدی.
و هیچ‌وقت نتوانستی شجاع باشی.
و این چیزی ست که امروز فهمیدی.
فهمیدنش کمکی به تو کرد؟
غمگینم کرد. من فکر می‌کردم که نمی‌ترسم. اما می‌ترسم. دست چپم درد می‌کند. قلبم هم درد می‌کند. همه‌جا درد سرک می کشد.
ترس رفته‌است و حالا نوبت غم است.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

83 + = 92