روزنویسی

😐🧃❤️

روزنویسی

1405.07.14

کودک در خواب معصوم‌ترین است. دیگر آن وروجکی نیست که از این ور به آن ور برود. وقتی خواب است می‌شود به او بهتر نگاه کرد. به دست‌ها و پاهای کوچولویش. سر و صدا می‌خوابد و تو باور نمی‌کنی این کودک همان کودک زمان بیداری باشد. گاهی به سختی می‌خوابد و مقاومت می‌کند می‌خواهد با پدر و مادر تا پاسی از شب بیدار بماند. اما وقتی خانواده زود بخوابد او هم می‌خوابد. بیداری‌اش بستگی به محیط دارد.

به خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم گاهی خواب راحتی ندارم. من به چه دلایلی بیدار می‌مانم؟ چطور می‌توانم خواب باکیفیت‌تری داشته باشم؟ چه چیزهایی مانع زود نخوابیدنم می‌شود؟

روزنویسی

1405.07.13

کودک به سختی می‌ایستد. به سختی تعادل دارد. زیاد می‌افتد و برایش طبیعی‌ست. کودک انتظاری از خودش ندارد. بقیه از او می‌خواهند انقدر یک کار را انجام دهد تا موفق شود. بقیه به او زمان می‌دهند. کودک مشتاق است شاید برای فضولی و سرک کشیدن به اطراف. شاید همین نیروی محرکه حرکت است.

من از خودم انتظار شکست ندارم. دوست دارم قوی دیده شوم. برای همین همیشه احساس می‌کنم الان وقت انجامش نیست. هنوز مانده است تا وارد یک کار بشوم. باید هنوز پشت‌صحنه کار کنم.

چه زمانی زمانِ شروع کار است؟

چطوری بفهمیم آمادگی لازم برای انجام کاری داریم؟

روزنویسی

1405.07.12

کودک پا برهنه می‌دود میان بحث. انگار احساس می‌کند، حرفش را بین حرف‌ها بزند، بهتر شنیده می‌شود.

کودک از اشتراک‌گذاری دریغ نمی‌کند. شادی و غمش یا هر چیز کوچک را می‌خواهد بگوید. مثل یک گزارشگر کوچک است.

من برای حرف زدن فکر می‌کنم که کسی را ناراحت نکنم یا چیزی را تحمیل نکنم. بار فکر کردن به دیگری و برداشت حرف وجود دارد.

من چطور خود واقعی‌ام باشم و کسی را ناراحت نکنم؟

می‌شود مسئولیت ناراحتی دیگری را به عهده گرفت؟

چطوری می‌شود به شکل شفاف‌تری خود را بیان کرد؟

روزنویسی

1405.07.11

کودک دوست دارد تجربه کند. نکن بکن دوست ندارد. اما اگر به انتخابش احترام گذاشته شود و بعد سعی کرد او را راهنمایی کرد خوشش بیاید.

کودک نیاز دارد انتخاب کند اما نیاز دارد بداند عاقبت انتخابش چیست. منظورم تنبیه نیست. منظور اتفاقی که خواهد افتاد. اگر آن اتفاق را می‌تواند بپذیرد، می‌تواند کار خودش را بکند. از طرفی دیگر این پیش‌گویی کردن تا کجا درست است و بچه را از امتحان کردن نمی‌ترساند؟

به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم خیلی بیشتر از اتفاق‌های نیفتاده ترسیده‌ام. یعنی احتمالات منفی را بررسی کردم و سریع نتیجه گرفتم. آیا راهی هست که به نتیجه دلخواهم برسم؟ آیا راه‌هایی برای امتحان کردن وجود دارد؟ اگر جواب مثبت است، سعی کنم دنبال‌شان بگردم.

روزنویسی

1405.07.10

کودک می‌خواهد احساس کند تنها نیست. دیگرانی هستند که روی او حساب باز می‌کنند. کودک دوست دارد احساس کند آدم مهمی‌ست، آن هم نه با توجه الکی. بلکه با مسئولیت‌های سازده و مهم. کودک نیاز دارد بداند کاری از دستش ساخته است که از دست کسی دیگر برنمی‌آید.

کودک تعریف و تمجید نمی‌خواهد. می‌خواهد ببیند چه کارهایی می‌تواند انجام دهد.

 

به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم دنبال تایید شدن هستم. اینکه بدانم کارم را درست دارم انجام می‌دهم و مشکلی ندارد. اما شاید درواقع نیاز من انجام کاری و قبول مسئولیتی‌ست که در آن ایفای نقش کنم. این‌طوری شاید بتوانم باور کنم کاری از دستم ساخته است.

روزنویسی

1405.07.09

کودک پیچیدگی کمتری در ابراز دارد. می‌توانی ببینی بیقرار است. می‌توانی ببینی ناراحت است و وقتی از او بپرسی خودش را نمی‌زند به آن راه. واقعیت را می‌گوید. صداقت بیشتری احساس می‌کنی. و شاید بتوانی راحت‌تر اگر بخواهی درکش کنی. آن‌وقت به راحتی از مسائل می‌گذرند.

من اما هنوز نمی‌توانم بفهمم کدام واکنشم از سر ترس بوده است یا رنجش. ممکن است مدت‌ها سر مسئله‌ای بمانم که گذشته است اما من نگذشته‌ام.

چطور می‌توان از مسائل گذشت؟ چه مسائلی قابل حل شدن هستند و چه مسائلی باید رها شوند؟

روزنویسی

1405.07.08

کودک همه چیز برایش بازی است. به نظرش دارد مهم‌ترین کار ممکن را می‌کند که باید به آن توجه شود.

کودک شادتر است. ساده شادتر می‌شود انگار. و ساده غمگین. فاصله غم و شادی‌اش کم است. انگار احساساتش قابل مشاهده است. اما برای من سخت است بدانم هر لحظه چه احساسی دارم. هر لحظه شده است، احساس کلافگی که نمی‌دانم مخلوط چندتا احساس است.

دلم می‌خواهد راهی برای تفکیک احساسات پیدا کنم.

چه زمانی باید برای عوض کردن حس و حالم تلاش کنم؟

چه زمانی باید به آن زمان بدهم؟

چطور باید ابرازش کنم؟

چه چیزی دیگری را ناراحت می‌کند؟ چه چیزی من را ناراحت می‌کند؟ ناراحتی دیگری یا خودم برایم غلیظ‌تر و مهم‌تر است؟

روزنویسی

1405.07.07

کودک هر چقدر دلش می‌خواهد گریه می‌کند و خجالت هم نمی‌کشد. مگر واکنش بدی بگیرد اما خودش فقط خودش است. دارم به این فکر می‌کنم کاش راحت‌تر گریه کنم و از اینکه گریه می‌کنم خجالت نکشم. نیازی به قایم شدن نیست. بالاخره این همه آب و مایعاتی که می‌خوریم باید از کجایی بزند بیرون.

چه چیزی باعث می‌شود چیزی ضعف دیده شود؟

دارم به این فکر می‌کنم چه چیزی را نشان می‌دهم و چه چیزی را پنهان می‌کنم، خندیدنم را توی جمع پنهان نمی‌کنم اما گریه کردنم را چرا.

صحبت از دلایل خوشحالی‌ام را پنهان می‌کنم عوضش از سختی‌ها و دغدغه‌هایم صحبت می‌کنم.

چه تصویری ساخته می‌شود؟ من چه تصویری می‌سازم و چقدر محتاطم؟

کودک چگونه این تصویر را با بی‌توجهی به اطراف بر هم می‌زند؟

روزنویسی

1405.07.06

کودک است که می‌پرسد. بارها می‌پرسد. انگار گنجشکی جیک جیک می‌کند. بارها یک سوال تکراری را می‌پرسد و خسته نمی‌شود.

«مامان کجا می‌ریم؟ مامان کجا می‌ریم؟»

داشتم می‌رفتم باشگاه که صدای بچه‌ای که از مادرش می‌پرسید توی گوشم ماند.

کودک می‌پرسد که پرسیده باشد؟ کودک جواب می‌خواهد؟ کودک تصویر می‌خواهد؟ کودک مثال می‌خواهد؟ کودک می‌خواهد جلوتر را ببیند؟ کودک عجله دارد؟ کودک از معما خوشش می‌آید؟

من چه سوالی می‌توانم باشم که بارها پرسیده شوم و خسته نشوم؟

روزنویسی

1405.07.05

کودک سه ساله می‌بیند مادرش به برادر یک‌ساله‌اش از پنجره بیرون را نشان می‌دهد تا گریه نکند. او هم می‌خواهد ببیند، قدش نمی‌رسد. بغلش می‌کنم. از سه تیکه پنجره بیرون را نشانش می‌دهم. به این فکر می‌کنم چطور یک چیز ساده دیدنش برای کودک معمولی و پیش پا افتاده نیست.

خیلی چیزها چون می‌دانم روال کارش چگونه است به فرآیندش توجه نشان نمی‌دهم. این مسیر را باید بروم دیگر. این در را باید رد کنم. این در را قفل کنم. از اینجا به آن‌جا برسم. در صورتی که در هر کدام از این فضاها می‌شود ساعت‌ها پرسه زد.

از چه زمانی ذهنم زودتر از خودم به جای دیگر پرواز می‌کند؟

چطور می‌توان در لحظه حضور داشت؟

 

روزنویسی

1405.07.04

کودک هم می‌ترسد و گریه می‌کند. اما بعدش ساکت می‌شود. امروز والدینی به بهداشت آمده بودند که کودک‌شان نوبت واکسن داشت. قبل واکسن جوری والدین منتظر گریه طولانی فرزندشان بودند که همه چیز را برای سریع‌تر خارج شدن از بهداشت آماده کرده بودند. اما همین که واکسن را زدم، کودک آرام شد. فقط همان لحظه واکسن زدن گریه کرد. نه قبلش واکنش شدیدی داشت و نه بعدش.

با خودم فکر کردم چقدر ما سخت تلاش می‌کنیم تا کنترل همه‌چیز دست‌مان باشد و برنامه داشته باشیم تا رنج نکشیم. اما گاهی اینقدر برنامه می‌شود کلافی دست و پا گیر که نمی‌توانیم از آن خلاصی پیدا کنیم.

دنیای کودک تمام تلاش کوک همان لحظه است. الان چیکار کنم. دقیقه‌ای قبل و نه دقیقه‌ای بعد.

آیا می‌توانیم هر زمان که بخواهیم سه تا کاری که می‌خواهیم انجام دهیم را لیست کنیم، سریع یکی را انتخاب کنیم و برایش اقدامی انجام دهیم؟

روزنویسی

1405.07.03

کودک دو چشم دارد. منم دو چشم دارد. پس چطور می‌تواند انقدر متفاوت ببیند. کنجکاوی کند. انگار چیزهای عادی برای او عادی نیست. فرصت است نه برای فهمیدن تعریفش، بلکه برای اینکه ببیند چه استفاده دیگری می‌توان از آن کرد.

از یک اتاق ده بار بیرون می‌آید می‌چرخد و دوباره داخل اتاق می‌رود. دنبال دیگری کردن یک بازی سرگرم کننده‌اس برایش. دیگری را گرفتن و به آن رسیدن. یاد جاده می‌افتم و ماشین‌هایی که سعی دارند از همدیگر سبقت بگیرند. توی شهر هم همین است.

زودتر رسیدن هدف است؟ به چه چیزی خواهیم رسید؟

روزنویسی

1405.07.02

کودک لجباز است. می‌گوید: «من این رو می‌خوام. الان می‌خوام.»

درک زمان دادن فاصله خواستن و عملی شدن برایش سخت است. برای من چطور؟

احساس می‌کنم برای من هم گاهی دیدن این فاصله سخت است. انگار تصوری که از خودم دارم باید خودم را بلافاصله در آن جایگاه ببینم. اگر نبینم ممکن است عقب بکشم. سریع نتیجه می‌گیرم نمی‌شود. خواستم و نشد.

اما خواستن باید به چه شکل باشد و تعریف نشدن چیست؟

روزنویسی

1405.07.01

کودک راه می‌رود. جست و خیز دارد. دست‌هایش بلند است و کش می‌آید برای رسیدن. کودک با شک آشنا نیست با اینکه شاید نشود. او فقط می‌داند چه می‌خواهد و راه رسیدن به آن را با آزمون و خطا پیدا می‌کند.

من کجای ماجرایم؟ در پیدا کردن اینکه چه می‌خواهم مشکل دارم. در مورد انتخاب راه رسیدن مشکل دارم.

انگار عادتم شده است بین چند گزینه خودم را گیر بیندازم.

از همین دست دست کردن‌ها خسته‌ام. اگر یقین داشتم چه می‌خواهم دیگر برای آزمایش کردن باکی نداشتم.

اطمینان چیزی‌ست که کم دارم.

چرا سوال ساده‌ی چه می‌خواهم انقدر سخت می‌شود به آن جواب داد؟

کارهای دیگر چطور برای انجام ردیف می‌شوند و نمی‌توانم از انجام هیچ‌کدام رضایت داشته باشم؟

چرا اینقدر شکست پر رنگ است؟

امروز همش می‌پرسیدم از چه مسیری بروم می‌رسم انگار ترس از اشتباهم انقدر پر رنگ است که خود را مضحه خاص و عام می‌کنم. فوقش یک دور دیگر می‌زنم مگر چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ چه چیزی به خطر می‌افتد؟

به نظرم این سوال کمک می‌کند. وقتی اشتباه کنم چه چیزی به خطر می‌افتد؟ چه ضرری می‌کنم که قابل جبران نیست؟

روزنویسی

1405.06.31

امشب وقتی توی جلسه‌ی شعر بودم بچه‌ای از فامیل دور و برم می‌چرخید. هر راهی را امتحان می‌کرد تا واکنش من را ببیند. به نظرم گاهی برای بچه‌ها موش آزمایشی هستیم. می‌خواهد ببیند عصبانیت ما چه شکلی است؟

انگار توجه ترجمه شده است به عصبانیت و پرخاش.

با خودم فکر می‌کنم آیا ناراحتی و عصبانیت بروزش پر رنگ‌تر و واضح‌تر از مهربانی نیست؟

آیا بدن حالت خاصی نمی‌گیرد. انگار به هیجان آمده باشی. حتا بلند شوی و دنبال بچه‌ای بروی که اذیتت کرده است.

برای کودک گاهی به معنای بازی یا درگیر شدن با اوست. یعنی همان توجه. توجه ما چه شکلی‌ست؟

دیگری چگونه به ما توجه می‌کند؟

دوست دارم احساسات را ببینم. کودک چطور ابراز می‌کند و من چطور ابراز می‌کنم، کدام وضوح و شفافیت بیشتری دارد.

روزنویسی

1405.06.30

خب خب. می‌توانم بگویم الان یک موجود خوشحالم. یک موجود دوپای خوشحال. این سایتم جایی داشته باشد برای روزنویسی، زمانی به ذهنمم خطور نمی‌کرد. اما حالا داستان شروع شده است و من اینجام.

امروز جدی‌تر شدن خودم را دیدم. اینکه برای آزادنویسی مشتاق شده‌ام. قبلن نمی‌توانستم خودم را توی آزادنویسی بچپانم. چون همیشه پس ذهنم هدفی بود و رسیدن به مقصودی. اما حالا پس ذهنم عوض شده است. «اینکه دلم می‌خواهد از هیچ هر چیزی بسازم.»

به کودک فکر می‌کنم. به اینکه می‌خواهم از ذهنیت کودک درون دوری کنم. من می‌خواهم از قالب بزرگسال خارج شوم و بروم داخل قالب کودک. حالا کودک چطور می‌بیند و قرار است چه کمکی به ما بکند قرار است کم کم کشفش کنیم.