
شازده احتجاب
مراد باز خبر مرگ میآورد. پیوسته خبر مرگ میآورد. جمعشان در قاب عکس جمع میشود. با مرگ هر نسلی، نسل تازه نفس روی کار میآید و چهار نسل را به
سه فیلم از فدریکوفلینی در یک نگاه
فیلم هشت و نیم کارگردانی که بعد از کسب موفقیتهای قبلی حالا باید موفقیت دیگری خلق کند، برای فیلم یک سازه بزرگ در حال ساخت است. حالا او هیچ
سه نمایشنامه از آرتور میلر در یک نگاه
مرگ فروشنده مردی که دچار فروپاشی ذهنیست با یک شخصیت خیالی به اسم بن حرف میزند. دو پسر دارد یکی به خاطر دزدی از کار بیکار شده است، دیگری

ص ص م از مرگ تا مرگ
نعلبندیان از مرگ میگویی و تو چطور توانستی یک درجه بیشتر در رو به پذیرش مرگ را برایم باز کنی؟ چطور توانستی بنویسی و من بخوانمش. باید میخواندم باید

سالها ماندن در یک خیابان نتیجه اهمالکاری
میتوانی قد پنج دقیقه بدون اینکه اهمالکاری کنی، بنویسی؟ روی همین کاغذ سفیدی که جلوی رویت است، سیاه کنی. ساعت پنج دقیقه به هفت است و نمیدانم چه اصراریست

کوهنوردی
تا به حال تجربه کوهنوردی داشتید؟ برای من اولین تجربه بود و به نظرم رسید خوب میشود احساسات و افکار اولین تجربه را نوشت. برای بالا رفتن از باید
آخرین دیدگاهها