آخرین مطالب

پنج داستانک

سیب‌ قرمز سفیدبرفی شده بود اما برایش سوال بود چرا هر چقدر سیب گاز می‌زند، بیهوش نمی‌شود. تنها نتیجه‌ای که گرفت این بود که سیب‌ها دیگر مثل سابق قرمز

فنجان چای

یک فنجان دارم برای هر دوی‌مان کافی‌ست چای می‌ریزم اول تو بخور تا داغ است چون وقتی سرد شود از دهان می‌افتد مثل حرف‌هایم این فنجان را می‌بینی سال‌هاست

شش داستانک

مکث اوایل همیشه ادامه حرفش را می‌خورد. من باید حرف‌هایش را کامل می‌کردم. بعدش سکوت می‌کرد. چند وقت بعد، من حرف‌هایم را نصفه و نیمه می‌زدم. او تلاشی برای

مکالمه یک طرفه۲

من را به تو و تو را به من گره بزن گره‌ای کور که اگر قرار بر باز شدن شد جان از هر دومان کنده شود جا شده‌ام در

هفت داستانک

کبریت سوخته همه کبریت‌ها سوخته بودند. اما مرد ناامید نشد. کبریت سوخته را زیر گاز روشن گرفت و دوباره روشنش کرد. کبریت سوخته دوباره سوخت. مرد به سخت‌کوشی خود

دیدنی

باد که می‌زد موهایت تماشایی می‌شوند و من بی‌حرف نظاره‌گرم صبح تو را باید دید ظهر هم همین طور و شب تا خود صبح باید به تو چشم دوخت