
پنج داستانک
پشت گوش همه چیز زندگیاش به این بستگی داشت که این کلک را یاد بگیرد. مادرش گفته بود: «پشت گوشت را دیدی تبلتت را هم میبینی.» لنگ در هوا

تخم مرغ ۲
با خود فکر کردم چه چیزی را بیشتر از همه شکستهام. به احتمال نود و نه درصد، تخم مرغ بوده است. احساس میکنم اگر تخمههایی که شکستهام را بشمارم.

مسافر
مسافر که باشی، میشود هر راهی را سفر دانست. مسافر که باشی هیچجا معنای خانه نمیگیرد، تعلق خاطری نیست. مسافر که باشی زمین خدا مثل آسمان خدا همه جا

شعر دنبالهدار۲
نگاهت کردم نشناختی رد شدی گمان کردم شاید من ندیدمت مگر میشود من را ببینی و نشناسی؟ چه ساده رها میکنی عبور میکنی جا میگذاری نکند پشت سرت چشم

شش داستانک
شام سبک انقدر سر همدیگر داد زده بودند که صدایشان در نمیآمد. یک ساعت بعد مرد از زن پرسید: «شام چی داریم؟» زن گفت: «کوفت.» مرد گفت: «چه شام

دستگاه سکهای
یک روز دیگر گذشت. شبیه سکهای که داخل دستگاه میاندازی تا حرکتی کند، نوری پخش کند، صدایی در آورد. بعد دوباره برای روشن شدن دستگاه، سکهای دیگر میطلبد. هر
آخرین دیدگاهها