آخرین مطالب

ترس چیه؟

یعنی وقتی که زبانت بند می‌آید و نمی‌توانی حرفی بزنی. یعنی کاری که حتا سعی می‌کنی به انجامش فکر هم نکنی. یعنی چیزی که گفتنش تو بچگی باعث می‌شد

سردرد

سرم درد می‌کند. شروع می‌کنم به حرف زدن. به ساکت نماندن. به خود را به آن راه زدن. به خوشحالی چنگ زدن. به خوشحال ماندن. گاهی دلم می‌خواهد حضور

چون مردم

چون مردم، ادامه درخواست‌هایم را به نشانی پستی‌تان می‌فرستم. چون مردم، می‌توانید سرزده هم به سر قبرم بیایید، در هر حال چیزی برای پذیرایی نمی‌توانم آماده کنم. چون مردم،

جیب‌های روز

جیب‌های روزم را می‌گردم. خالی‌ست. فکر می‌کنم حتمن جایش گذاشتم. حواسم نبوده است و از کنارش رد شدم. این عادت همیشگی من است. از کنار همه‌چیز راحت رد می‌شوم.

دست‌ها چه چیزی را بیان می‌کنند؟

وقتی نوزاد هستیم دست‌های خود را مشت می‌کنیم و به سمت دهان‌مان می‌بریم. انگار با دست‌های‌مان از گرسنه‌مان دوری می‌کنیم. بعد دست‌های‌مان را برای گرفتن دراز می‌کنیم. نمی‌توانیم بلند

باران، اتاق، تو

۱ باران می‌بارد قطره قطره پنجره اتاقم باز است پرده خیس است و دلی سیر گریسته است باران، باران همه‌جا می‌بارد سرپناهی نیست جز یک چتر که آن‌قدر کوچک