میتوانی قد پنج دقیقه بدون اینکه اهمالکاری کنی، بنویسی؟
روی همین کاغذ سفیدی که جلوی رویت است، سیاه کنی.
ساعت پنج دقیقه به هفت است و نمیدانم چه اصراریست منتظر بمانی ساعت رند شود. نکند میخواهی فرجی شود و فکر نوشتن از سرت بپرد؟
سرت درد میکند و به همین بهانه سرگرم اینستا میشوی.
میتوانی بنویسی. زمان سریع میگذرد، میتوانی همهچیز را دور نریزی.
چقدر میخواهی اینطوری پیش روی؟
کتاب شبهول کنار دستت است اما ورق چندانی نخورده است.
چه چیزی درست است؟
صرفن چون تمرکز نداری یا نمیتوانی مناسبترین جمله را بنویسی از زیرش در میروی، این درست است؟ نه، میخواهم بدانم درست است؟
تو خو گرفتهای به عقب انداختن کارها، این برای چیست؟
ترس یا لذت بردن از سرزنش خودت برای به تعویق انداختن کارها.
یک عادت هر چقدر مخرب، انجام دادنش راحتتر از کنار گذاشتنش است.
این جنگ توست. تو مجبور نیستی و از طرفی مجبوری با خودت صادق باشی.
نوشتن برای تو چیست؟
ضروریترین کار شدن به قول استاد چطور امکانپذیر است؟
که تو بدانی چقدر مهم است.
که بدانی بدون آن ناتوانی از اینکه خودت را بشناسی.
ناتوانی از اینکه واقعن ببینی و لمس کنی.
ناتوانی از تجربه و درک عمیق اطرافت و درونت.
نوشتن کلید توست، این درها هستند که نامرئیاند.
دست به دامان برنامهریزی
امروز سر صبح ساعت پنج نشستم به برنامهریزی سال بعد، کاری که تا به حال انجام ندادم. گرخیدم.
آخر رفته بودم جمعبندی سال بعد را بنویسم، دیدم چند پروژه روی دستم سنگینی خواهند کرد. آمدم هفتهای برنامه را خرد کردم. بازم ترسیدم. انگار دست و پایم میرود توی غل و زنجیر.
اما راستش برای آزادی هم نیاز به چهارچوب داریم. برای پیش رفتن نیاز به گرفتن فرمان و جهتیابی داریم. نمیشود به مقصد برسیم اگر ندانیم خیابانهای متصل به آن کداماند.
ما زمان کمی داریم اما اگر برنامهریزی درست داشته باشیم همان زمان کم زیاد هم میآید. اگر بدون برنامهریزی پیش برویم شاید سالها در یک خیابان گیر بیفتیم.


آخرین دیدگاهها