سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش

شاید اگر بخواهم خلاصه این کتاب را بگویم نوشته زیر شود.
پسری چهار دوست صمیمی در مدرسه دارد.
این پنج نفر همیشه با هم‌ هستند تا اینکه برای دانشگاه سوکورو از آن‌ها جدا می‌شود و به توکیو می‌آید. یکی، دو سال از دانشگاه نگذشته که این چهارنفر ارتباط‌شان را بدون هیچ توضیحی با او قطع می‌کنند.
او هم با حس سرخوردگی بدون اینکه دوستی پیدا کند به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. البته یک‌ دوست دیگر که دانشجو است پیدا می‌کند که او هم بعد صمیمیت بدون توضیحی می‌گذارد می‌رود.
در آخر هم که به زنی علاقه‌مند می‌شود که او را تشویق می‌کند برود و از دوست‌هایش دلیل قطعی ارتباط را بپرسد.
می‌فهمد یکی از دوست‌هایش مرده است و او دروغی گفته که باعث قطع این ارتباط شده است و دوست‌های دیگرش بدون اینکه واقعن باور کرده باشند او مقصر است به خاطر حال روحی خراب دوست‌ دیگرشان قطع ارتباط کردند.
کل قصه همین است اما اینکه این احساسات چطور جاری شدند، نیاز به خواندن کتاب دارد.

این کتاب نوشتن حسی‌ست که راه بیان کردنش پیدا نمی‌کنیم وگرنه همه‌مان داریم. احساس جداماندگی از آدم‌هایی که زمانی نقش پررنگی در زندگی ما دارند برای‌مان قابل لمس است.
اتفاقاتی که بی‌دلیل می‌افتند یا دلیل‌شان هیچ وقت مشخص نمی‌شود و تنها گوشه‌ای از ذهن ما دفن می‌شوند.
این کتاب نشان می‌دهد چطور یک فکر و اتفاق سال‌ها در ذهن مانده و بی‌آنکه راه‌حلی برایش پیدا کنیم اما بارها در ذهن‌مان تکرار می‌شود و نویسنده این تکرار را می‌نویسد بدون اینکه دل‌زده‌مان کند.
نویسنده به ویژگی‌های ریز شخصیت‌هایش توجه می‌کند و بعد رشته‌های ارتباطی را می‌تند.
یک شغل را فقط به عنوان یک شغل بیان نمی‌کند بلکه تمام احساسات درگیر را بیان می‌کند. اینکه مثلن یک شغل چطور باعث سرخوشی آدم می‌شود.
اینکه چطور بارها و بارها از یک‌جا زخم می‌خوریم.
این کتابی‌ست که می‌شود با شخصیت‌هایش زندگی کرد. با روزمرگی‌های کسالت‌بار آن و همراه با تنهای شخصیت اصلی کنار ایستگاه قطار ایستاد و به آمدن و رفتن قطارها بدون سوار شدن نگاه کرد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *