آخرین مطالب

ده داستانک

دفتر نقاشی دفتر نیاز به یکم رنگ کاری داشت. زیادی خلوت بود. هیچ خط مشخصی برای دنبال کردن نبود. یک خورشید کشید اما کوه‌ها آن را پوشاندن. یک پرنده

پایان‌نامه

«آن‌چنان عاشقش نبودم که با او ازدواج کنم. اما او چنان می‌دیدم که شایسته ازدواج بود. او زیبا، قوی و شوخ طبع و وفادار بود، و می‌توانست همچون منی

اتاق پسر

«چرا برای تو رقابت در بازی اصلن اهمیت نداره؟ تمایل به برنده شدن. تو عمدن به استفانو باختی.» «نه. من بازی رو باختم چون بد بازی کردم.» «نه. نه.

بیدارت کردم

باور می‌کنی دنیا کوچک است؟ مشتم را ببین جا شده است باور نمی‌کنی؟ پس بازی بی‌معناست گل یا پوچ فرقی نمی‌کند دیدمت رد شدی تنها بودی آرام و سربه‌زیر

هشت داستانک

یک عدد قرص سرماخوردگی به دکتر گزارش دادند نوجوان سیزده ساله قصد خودکشی داشته است. خانواده او را سراسیمه به اورژانس آوردند. شکمش را شست و شو دادند. دکتر

دیر نیست

تو نزدیکی نزدیک همواره همیشه درون ذهنم بارها به پنجره خانه‌ات سنگ زده‌ام زمانی گذشته پیر شده‌ام اما برای دوست داشتنت هر روز جوان می‌شوم جوان جای پاهایم را