
شش داستانک
مکث اوایل همیشه ادامه حرفش را میخورد. من باید حرفهایش را کامل میکردم. بعدش سکوت میکرد. چند وقت بعد، من حرفهایم را نصفه و نیمه میزدم. او تلاشی برای

مکالمه یک طرفه۲
من را به تو و تو را به من گره بزن گرهای کور که اگر قرار بر باز شدن شد جان از هر دومان کنده شود جا شدهام در

هفت داستانک
کبریت سوخته همه کبریتها سوخته بودند. اما مرد ناامید نشد. کبریت سوخته را زیر گاز روشن گرفت و دوباره روشنش کرد. کبریت سوخته دوباره سوخت. مرد به سختکوشی خود

دیدنی
باد که میزد موهایت تماشایی میشوند و من بیحرف نظارهگرم صبح تو را باید دید ظهر هم همین طور و شب تا خود صبح باید به تو چشم دوخت

نه داستانک
کلید گمشده تمام جیبهایش را گشت. کلیدی که به خانه بخورد پیدا نکرد. تا اینکه در باز شد و غریبهای خارج شد، فهمید خانه را اشتباهی گرفته است. پشت

ماهی
این مسیر این راه با من بیا ماهی شدن سخت نیست کافیست این رود را دنبال کنیم هر برکهای معنی دریا میدهد بالهایم کوچک بود برای پریدن ماهی شدم
آخرین دیدگاهها