هر کدام از ما در یک گوی شیشهای زندگی میکنیم.
برای اینکه بتوان زندگی کرد به چه چیزی نیاز است؟
جواب ساده است. خودت را ابراز کن.
اما چرا این جواب ساده انقدر سخت است؟ از چه چیزی میترسیم؟
از کمبود یا ضعف نشان دادن؟
مگر آدمها از بتون ساخته شدهاند که بگویند حالم عالیست، همیشه عالیست.
احساس وقتی گفته شود از کلافگی کاسته میشود.
در کتاب «کودک، انسان، خانواده» نوشته شده است.
«پدر و مادر باید کمبودهایشان را در نظر بگیرند.»
«ما میتوانیم کمی از آن چیزی که هستیم بهتر باشیم، ولی نه خیلی زیاد.»
«اینکه حالتهای خود را در هر موقعیتی قبول کنیم، حائذ اهمیت بسیار است، بهترین کار این است که با بچههایمان روراست باشیم.»
پدر و مادر از قدیم اسطورهی فداکاری بودهاند.
اینکه بالاخره مسئولاند. اما آیا باید احساسات خودشان را نادیده بگیرند؟ اصلن مگر میشود نادیده گرفت. احساسات راهی برای نشان دادن خود پیدا میکنند. وقتی والدی نخواهد کاری انجام دهد، از رفتارش میزند بیرون، حتا اگر خودش را مجبور کند انجام دهد. خود همین احساس سردرگمی به کودک میدهد.
اگر والدی بگوید برایش رانندگی عذاب است. کودک میتواند بفهمد والدش چه احساسی دارد و راهحل دیگری پیدا کند یا موقع درخواست از او داشتن شرایط رانندگی را بپرسد.
اگر هر کسی احساساتش را برای خود نگه دارد، پس رابطهی واقعی شکل نمیگیرد و همه از پشت گویهای شیشهایشان کنار هم زندگی میکنند.
احساسات شفاف هستند، پس باید شفاف بیان شوند. نه اینکه طرف مقابل خودش باید بفهمد.
مثلن من الان خستهام، توان انجام صحبتکردن را ندارم.
احساسات نیاز به توجه دارند. نیاز به گوشکردن دارند. نه رد شدن و سادهانگاری.
اگر دیگری با وجود گفتن، از احساساتمان رد میشود، به او گوشزد کنیم بایستد و دوباره گوش کند. اینقدر اینکار را تکرار کنیم تا قابل درک شود.