«بچهها در چهارچوب «یک بار برای همیشه» چیزی نمیآموزند. آنها در چهارچوب «یک بار، باز هم یک بار دیگر» میآموزند.»*
احساس میکنم منم همین هستم. برای اینکه چیزی یاد بگیرم نیاز دارم هزاران بار تکرارش کنم. تکرار است که یاد میدهد و مهارت را بالا میبرد.
تغییر کردن با یک بشکن زدن شکل نمیگیرد.
دور خیلی از آدمها را نمیشود به راحتی خط کشید، فقط میشود هر بار مرزهایمان را پررنگتر کنیم تا آنها عقبتر بروند.
دو دسته آدم وجود دارد:
۱. کسانی توی زندگی ما هستند که باید باشند یا میارزد برای بودنشان تلاشی کرد.
۲. کسانی که در زندگی ما حضور دائمی ندارند. معیارهای ارتباطی با ما ندارند. پس میشود بعد گفتن مرزها در صورت نداشتن تفاهم آنها را کنار گذاشت.
چیزی که میدانم تغییر کردن فرد باید انتخابی باشد نه اجباری، اما رعایت مرز من میتواند اجباری باشد. مرزهای من باید شفاف و روشن باشند. قابل نشان دادن باشند تا بقیه بتوانند آن را رعایت کنند.
مرزهای من میتواند به تغییر رفتاری دیگری با من منجر شود اما به تغییر خودش نه.