دیروز در وبینار الهه علیزاده صحبت از نوشتن پیشفرض شد به شکل تابعسازی.
و من روابطم را داخلش پر رنگ دیدم.
احساس خشم را دیدم.
من چرا خشمگینم؟
این روزها به خودم اجازه و نوشتن از خودم را نمیدهم و حالا تبدیل شدهام به اژدها که اگر ها کنم تمام شما را میسوزانم، بنابراین جانب احتیاط را رعایت کنید و پناه بگیرید.
چه چیزی من را خشمگین میکند؟
اینکه کسی درکم نکند و فکر کند با ببوگلابی طرف است. یا خودم را در موقعیتی یک عدد ببوگلابی ببینم.
من زبان خشم را یاد نگرفتهام و هنوز تاتی تاتی میکنم، فقط دیدهام چقدر سرزنش هست و تحقیر و ثابت کردن اینکه تو چقدر آدم بد و بدبخت و اعصاب خوردکنی هستی.
تزریق یک آمپول بیارزشی، برای همین خشمم را میخورم و بعد میفتم به سرزنش که دیدی توی آن موقعیت تو یک ببوگلابی شدی و چیزی نگفتی، اینجاست که چاشنی اژدها شدنم آماده است.
از خودم فاصله میگیرم کودک را میبینم.
کودک چه زمانی عصبانیست؟
وقتی میگوید فلان چیز را میخواهد و برایش نمیگیریم، درواقع وقتی به خواستهاش اهمیت داده نمیشود عصبانی میشود و بعدها به این نتیجه میرسد من ارزشی نداشتم که به خواستهام اهمیتی داده نشد.
پس همینجا مشکل روشن میشود، فاصله باریک بین نادیده گرفتن خواسته و نادیده گرفتن من که از ناراحتی به خشم آدم را میرساند.
چه کسی بدش میآید مثل یک پادشاه بنشیند و مرکز توجه باشد؟ لب تر کند و همه حاضر باشند به او خدمت کنند. اما مسئله همین است ما مرکز توجه نیستیم. هر کسی در دنیای خودش غرق است و بعد ما برچسب ندیدنمان را به طرف میزنیم. شاید برای همین است با راسخیت و شفافیت بیشتری خواسته و ناراحتیمان را بگوییم. این به معنی تحمیل خواسته خودمان نیست، بلکه من خواستهام را میگویم دیگر او آزاد است برآورده کند یا نکند. میخواهم بگویم به مرز خودخواهی نمیرسد. البته که خودخواهی اسمش بد در رفته است اگر همان بشود خوددوستداشتنی هیچ اتفاق بدی نمیافتد.