تا یک فکری به سراغم میآید. سریع محدودش میکنم.
«این جوری فکر نکن.»
«اشکال نداره.»
«مهم نیست.»
این حرفها را زیاد به خودم میزنم. اما مسئله این است که نباید از کوچکترین واکنشها و افکار گذشت تا بتوان خود را شناخت.
تازگیها متوجه شدم نیاز به یک دوربین مداربسته دارم توی سرم که هر چیزی را ضبط کند. بعد بشینم و تک تک حرکات را تحلیل کنم.
«به این انگشتر دوبار نگاه کردی. چرا؟»
«دوستش داری؟»
«طرحش را خواستی دقیق ببینی؟»
«این حرف که شنیدی بیشتر توی ذهنت مانده. چرا؟»
«دوست داری به یک نفر بگویی. چرا؟»
«ناراحت شدی؟»
«احساس خشم داری؟»
«خوشت آمد؟»
بیشتر از همه آخر شب بعضی احساسات نمایان میشوند. وقتی بدن و ذهن خستهاند.
من بعضیوقتها سرزنش را میبینم برای نهایت استفاده نکردن از روز.
بعضی وقتها لبخند میزنم.
انگار خستگیام را برآمده از کار مفید میدانم.
اما یک سوال:
در روزی که خود را سرزنش میکنم یک کار هم نیست که بابتش به خودم آفرین بگویم؟
چرا کارهای کوچک را نادیده میگیرم؟
در کتاب کودک، انسان، خانواده سعی میکند خانواده به کودک کمک کند احساساتش را بشناسد.
و من احساس میکنم در هر سنی باید دوباره شروع به شناخت احساسات کرد.
چون اولیننفری که ما را درک میکند باید خودمان باشیم.