😐🧃❤️

بگو ببینم، کلید احساساتم را ندیده‌ای؟

چند روز پیش مادرم پرسید: «کلید خانه را کجا گذاشتی؟»
هر چقدر فکر کردم یادم نمی‌آمد. نمی‌دانستم کجا گذاشتم.

بعضی می‌گویند: «شاد باش، خوشحال باش. دنیا دو روز است، می‌گذرد.»
آخر مگر من می‌خواهم ناراحت باشم؟
اما ناراحتی وجود دارد. اگر تمام زورم را بزنم تا ناراحت نشوم، باز مسئله‌ای پیش می‌آید که ناراحت شوم.
آیا احساسات خوب توی کشو هستند که بشود پیدای‌شان کرد؟

داخل تمام کشوها و کمدها را گشتم اما کلید را پیدا نکردم. مادرم داشت زیرلب سرزنشم می‌کرد. سعی می‌کردم خوب نگاه کنم، حتمن همین دور و بر بود کلید زبان بسته و من نمی‌دیدم. مشکل از نگاه کردن من بود در جای اشتباه، اما من که یادم نمی‌آمد جای درست کجاست که نگاهی به آن‌جا بیندازم.
نمی‌دانستم کلید کجاست. دلم می‌خواست تمام چمدان‌هایی که بسته بودیم را باز کنم تا بلکه پیدایش کنم. کلافگی داشت دیوانه‌ام می‌کرد. بعد از دوباره و دوباره گشتن، ناامید شدم و نشستم. بعد چند دقیقه مادر گفت: «اینجاست، توی کیفم گذاشته بودی.»

چرا به فکر خودم نرسید آن‌جا را بگردم؟
یعنی احساسات خوب هم همین‌طور پیش می‌آیند؟ باید منتظر بشینیم تا اتفاقی بیفتد و خوشحال شویم؟
آخر من که نمی‌خواهم وقتی ناراحتم به زور به خود بقبولانم که خوشحالم. با تکرار «من خوشحالم» که کلید خوشحالی توی مشت بسته‌ام ظاهر نمی‌شود.

اگر هر وسیله‌ای را سر جای خودش بگذارم شاید زودتر کلید پیدایش بشود.
اگر احساسات سر جای خودشان باشند. می‌توانم راحت‌تر از یک احساس به احساس دیگری برسم.
این به معنی «منتظر نشستن» نیست، به معنی «فرصت دادن به احساس» است.
چیزهای کوچکی هستند که می‌توانند بهانه‌ای باشند برای تغییر احساسات. می‌توان دنبال آن‌ها گشت و پیدای‌شان کرد.
مهم غرق نشدن در یک احساس بدبختی‌ست نه اصرار به خوشبختی.

من اگر می‌خواستم راحت‌تر مادرم کلید را پیدا کند داخل کیفش می‌گذاشتم، اما علت کارم را فراموش کردم و نتوانستم بفهمم کجا گذاشته‌ام.
اگر نتوانم بفهمم علت آمدن هر احساس چیست و به آن فرصت ابراز ندهم که نمی‌توانم از آن عبور کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *