1405.07.05
کودک سه ساله میبیند مادرش به برادر یکسالهاش از پنجره بیرون را نشان میدهد تا گریه نکند. او هم میخواهد ببیند، قدش نمیرسد. بغلش میکنم. از سه تیکه پنجره بیرون را نشانش میدهم. به این فکر میکنم چطور یک چیز ساده دیدنش برای کودک معمولی و پیش پا افتاده نیست.
خیلی چیزها چون میدانم روال کارش چگونه است به فرآیندش توجه نشان نمیدهم. این مسیر را باید بروم دیگر. این در را باید رد کنم. این در را قفل کنم. از اینجا به آنجا برسم. در صورتی که در هر کدام از این فضاها میشود ساعتها پرسه زد.
از چه زمانی ذهنم زودتر از خودم به جای دیگر پرواز میکند؟
چطور میتوان در لحظه حضور داشت؟