در

در ها با پنجره ها بیگانه اند. منظره ای برای دیدن ندارند. فقط می توانند در تخیل خود ببینند.
در خود را می شکند تا قفل را بی ثمر کند.
در آهنی زنگ می زند و کسی فرار می کند.
در چوبی شدن نفرینی ست که درخت می شود.
در روی لولا می خوابد.
چشم یک نفر به در می ماند.
حافظه چشمان یک نفر دری حک شده است.
در به تقه ای دلخوش می شود.
در ها بسته می مانند و من کلید را دور می اندازم.
در بسته نفس اتاق را بند می آورد.
هر در بسته ای روزی باز نمی شود.
شاه کلید هر دری را باز نمی کند.
گاهی در باز است و برای دیدن بازی اش باید در قلبت را باز کنی.
مهمانی که نداشته باشد خانه، در حکم دیوار را می گیرد.
در در در را باز کن قبل از اینکه دیر شود.
درها برای هم قصه در پرنده را تعریف می کنند.
دروازه، دری تو خالی ست.
در مسئله ای ست که ذهن دزدان را به خود مشغول می کند.
در روی یک پاشنه ی بلند می چرخد.
درب باز کن هیچ دری را باز نمی کند.
قبر دری ست به دنیای مرگان.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

44 − = 37