ترسید

ترسید دزد بیاید و واژه ها را داخل کمد پشت لباس هایش چپاند.
ترسید خودش را در آینه ببیند.
ترسید که گلی بو کند و نتواند بچیند.
ترسید قهقهه بزند و نتواند نفس بکشد.
ترسید برق را خاموش کند و خودش را نبیند.
ترسید پایش را اشتباهی روی مورچه ای که رویایش را حمل می کند بگذارد.
ترسیدن هایش را بغل گرفت و بوسید و لالایی برایشان خواند.
ترسید از آدمی که هیچ ضرری به او نرسانده بود.
ترسید وقتی ماهی وارد اقیانوسی شد که انتها نداشت.
ترسیدن هایش افاقه کرد و باران بند آمد.
ترسیدن لکنتی شد که گریبان زبانش را گرفت.
ترسید از دروغی که گفت در صورتی که پینوکیو نبود.
ترسید و پرید از ساختمان ده طبقه.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

26 + = 32