این مقاله در واقع این پروژهای است که قرار است در ۱٠٠ روز اجرا شود. بنابراین هر روز قرار است این مقاله بروز رسانی شود. میخواهم برای ۱٠٠ روز پی در پی، هر روز یک داستان از مجموعه داستان چخوف بخوانم.
روز اول
۱۸آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه اثر هنری در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
شمعدانی که یک پسر به پزشک خود هدیه میدهد. به خاطر برهنگی مجسمه، پزشک به نفر دیگری آن را هدیه میدهد و در نهایت دوباره جوان برای پزشک به عنوان جفت شمعدان قبلی میآورد.
این داستان مصداق، از هر چیزی بدت بیاید باز هم برایت پیش میآید، است.
برایم همیشه سوال ایجاد میشود که چرا همیشه این اتفاق میافتد؟
چیزی که بدمان میآید، در مسیرمان قرار میگیرد؟
روز دوم
۱۹آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه وانکا در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
بچهای نه ساله که سه ماه است پیش کفاشی برای کار کردن آمده است. شب کریسمس نامهای به پدربزرگ خود در ده مینویسد.
در آن از مصیبتهایی که کشیده است میگوید و از امکانات شهر میگوید. خواهش میکند پدربزرگش او را به ده برگرداند. حاضر است هر کاری که بگوید انجام دهد.
نامه معصومیت کودک را نشان میدهد.
به این فکر میکنم که چه زمانی کمک خواستن برایمان ضروری میشود؟
روز سوم
۲٠آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه خود او بود در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
سرهنگی برای سه زن از خاطرات خود تعریف میکند. اینکه در جوانی چقدر خوشقیافه بوده است و همه زنها به دنبالش بودند. جاه و مقام والایی داشتهاست و با زن نازنینی هم ازدواج کرده است.
یک بار که در کولاک گیر میکند، خانهای پیدا میکند شب در یکی از اتاقهای آن میخوابد. اتاقی که میگفتند، ارواح در آنجا رفت و آمد دارد. کم کم میترسد که کسی در میزند یک زن زیبا. او را در آغوش میکشد و ترس را فراموش میکند.
دخترهایی که به داستان گوش میدادند از او در مورد هویت زن میپرسند.
سرهنگ میگوید مشخص است که زن خودم بوده است. دخترها تاسف میخورند و به او میگویند پایان داستانش جالب نبودهاست.
او هم میگوید شوخی کردم، زن مباشر بوده است.
باید همیشه واقعیت را برای جالبتر نشان دادن عوض کرد؟
روز چهارم
۲۱آذر ۱۴٠۲
داستان کوتاه احساسات شدید در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
در حال رسیدگی به یک پرونده قتل یک شب اعضای هیات منصفه در ساختمان دادگستری بمانند. هر کدام خاطرهای تعریف کرد تا اینکه نفر چهارم که از عشق سوزان جوانیاش گفت که بعد زنش شدهاست. او تعریف کرد که شبی با دوست وکیلش صحبت کرده و گفته اعتقاد مهمتر از استعداد در متقاعد کردن دیگران است.
دوستش هم گفته است میتواند در عرض بیست دقیقه او را متقاعد کند که عاشق نامزدش نیست. بعد از صحبت او، جوری متقاعد شده است که نامهای مینویسد تا نامزدیاش را بهم بزند، به سمت صندوق پست دویده است. بعد انداختن نامه، دوستش شروع کرده است از محاسن ازدواج گفتن و او را از دادن نامه پشیمان کرده است. در نهایت به او گفته که آدرس پستی را اشتباه نوشتهاست و نامه به دست نامزدش نمیرسد.
نفر پنجم شروع میکند از ساعت را گفتند و از احساسی که قاتل الان دارد.
در اینجا همه آن احساسات شدید که در داستان نفر چهارم تجربه کرده بودند، فراموش کردند. گرفتند خوابیدند.
به این فکر میکنم که احساسات همیشه انقدر سطحی و ناپایدارند؟
روز پنجم
۲۲آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه این زنها در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
معلمی صدایش به کلی میگیرد و مدیر که دلش نمیآید او را بیرون کند، یادش میآید که نامهرسان مدرسه هفته دیگر بازنشست میشود و شغل را به او پشنهاد میکند. معلم با خوشحالی میپذیرد.
مدیر به خانه که میرود، زنش میگوید کسی را برای جایگاه شغلی که میخواهد خالی شود در نظر دارد. مدیر مخالفت میکند. اما همه زنهایی که میشناسد بسیج میشوند تا او را استخدام کند.
در نهایت تسلیم میشود.
وقتی روز بعد میخواهد برای معلم توضیح دهد، نمیتواند چیزی بگوید. با عصبانیت میگوید. برای شما کاری ندارم. ندارم. ندارم.
چه اتفاقی میافتد که نمیتوانیم به تصمیم درستمان عمل کنیم؟
روز ششم
۲۳آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه گفت و گویم با رییس پستخانه در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی سراغ رییس پستخانه میرود تا علت اینکه پاکتهای حواله پول را در پنج نقطه لاک و مهر میکنند. این سوال را به شکلهای گوناگون میپرسد. حتا از سختی این کار برای مادر پیرش میگوید. که به دنیا آوردن پنج بچه برایش راحتتر از پست کردن حواله پول است.
مرد با هر جوابی قانع نمیشود و در نهایت رییس پستخانه میگوید، پیدا کردن جواب سوال گندهتر از فهم ماست.
این داستان بیشتر از داستانهای قبل طنزش برایم مشهود بود. از طرفی بیشتر برایم قابل تامل بود.
هر کاری را به نحو خاصی انجام میدهیم، چون همیشه همانطور انجام میشود.
روز هفتم
۲۴آذر ۱۴٠۲
داستان کوتاه کابوس در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
عضو دائمی اداره امور با پدر روحانی ملاقات میکند تا در مورد تاسیس مدرسه با او صحبت کند. اما میبیند جوان است و ویژگیهای یک پدر روحانی را ندارد.
وقتی دوباره او را در کلیسا میبیند، که دعا را درست نمیخواند بیشتر ناامید میشود.
به مقامات نامه مینویسد که کشیش مناسبی نیست. چند روز بعد پدر روحانی برای گرفتن شغل منشی که او لازم دارد، پیشش میآید. ولی میگوید که پول چندانی نمیدهد. آن وقت پدر روحانی از فقر بیش از حدش میگوید. و او در آخر فکری برای کمک به کشیش میکند. یادش میآید که چه نامهای قبلن فرستاده و شرمنده میشود.
گاهی نیاز است با قاطعیت به درستی افکارمان ایمان نداشته باشیم.
روز هشتم
۲۵آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه مهمان ناآرام در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
شبی یک شکارچی به کلبه جنگلبان پیری میرود. جنگلبان از این میگوید که از حیوانها نمیترسد اما از آدمها میترسد.
در این سی سال رهگذرها از او غذا و پول به زور خواستهاند.
بعد صدای فریاد کسی را میشنوند.شکارچی بلند میشود تا برای کمک برود اما جنگلبان از رفتن امتناع میکند.
شکارچی در باران میرود به زنی کمک میکند تا سر جاده برود.
وقتی بر میگردد شروع به شماتت جنگلبان میکند که به کسی کمک نمیکند. تهش از او میخواهد پولهایش را بدهد.
جنگلبان میگوید تو نباید پولهای مرا بگیری.
شکارچی با سگش از کلبه بیرون میزند.
چطور میشود آدمها راشناخت و از آنها نترسید؟
روز نهم
۲۶آذر ۱۴٠۲
داستان کوتاه مرگ هنرمندانه در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
درباره پیرمردی که در صحنه تئاتر اجرا دارد. ناگهان احساس میکند باید به زادگاهش برگردد تا آنجا بمیرد. داخل اتاقش میماند. همه کسانی که به ملاقاتش میآیند و این انجام این کار را ببهوده میدانند و به او روغن کرچک میدهند تا حالش بهتر شود. در نهایت در غروب یک روز میمیرد.
وقتی کسی حرفهایت را نمیفهمد چطور میتوانی کار خودت را انجام دهی؟
برآورده شدن یک رویای بزرگ و بعد برگشتن به روزگار قبل ممکن است؟
روز دهم
۲۷آذر ۱۴٠۲
داستان کوتاه دربارهٔ زنها در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
نویسنده یک تنه درباره زنها بدگویی میکند. که به نظرم طعنهای در آن نهفته است. از اینکه در زنها هیچ خصوصیت خوبی پیدا نمیشود، مگر اینکه مردانی را به دنیا میآورد.
با خود فکر میکنم چطور میشود فقط با یک دید به دنیا نگریست.
روز یازدهم
۲۸آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه زن دواخانهچی در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
پزشک و افسری در مورد زیبایی زن دواخانهچی صحبت میکنند. از این که چقدر از سر شوهرش زیاد است.
نیمهشب به دواخانه میروند و به بهانه چیزی شروع به صحبت با زن دواساز میکنند. بعد از بگو و بخند طولانی از آنجا میروند. زن دواساز صورتش گلگون میشود.
افسر دوباره بر میگردد و زنگ در را میزند. دواساز از خواب بیدار میشود و با ناراحتی در را باز میکند. بعد از دادن قرص نعنا دوباره به خواب میرود. زن از بدبختی خود گریه میکند.
چطور میشود خوشبخت ماند؟
چطور میشود با همین چیزهایی که داریم به زندگی ادامه داد؟
روز دوازدهم
۲۹آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه آنیوتا در سال۱۸۸۶ نوشته شده است.
آنتیونا دختر جوانی ست که با پزشکی زندگی میکند. درواقع مدل زنده اوست. این دانشجوی ششم است که با او همخانه شده است.
حتا پزشک او را به نقاش هم قرض میدهد تا مدل نقاشیاش شود.
پزشک میگوید به دختر میگوید باید بروی و از هم جدا شویم. قرار هم نبوده با هم بمانیم. دختر گریهاش میگیرد. پزشک یک هفته دیگر به او اجازه ماندن میدهد.
آدمها به چه بهانههایی کنار هم میمانند؟
انتخاب این شخصیت خاص و خلق آن من را شگفتزده کرده است.
روز سیزدهم
۳٠آذر۱۴٠۲
داستان کوتاه روزی در حومه شهر در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
دختربچهای به دنبال کفاش پیری میرود تا به کمک برادرش بیاید. برادرش در جنگل دستش در درختی گیر کرده است.
هر دو راه میافتند و بین راه باران میگیرد و رعد و برق میزند. با کمک کفاش دست پسربچه را آزاد میشود. با هم بر میگردند.
دو بچه از کفاش جدا میشوند و به انبار متروکهای میروند. شب هنگام کفاش برایشان نان میآورد و بالای سر دو کودک خواب رفته میگذارد
به این فکر میکنم که مهربانی در هر شرایطی زنده میماند.
روز چهاردهم
۱دی۱۴٠۲
داستان کوتاه ایوان ماتوهیچ در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
دانشمندی از دیر کردن سوادنویسش ناراحت است. منتظر است تا بیاید و دعوایش کند.
با دو ساعت تاخیر پسرک ۱۸ ساله میرسد، با چکمههای پر آب. میگوید تمام راه را پیاده آمده است و دیرش شده است.
دانشمند میگوید عجله کند و بنشیند و بنویسد. بعد بیست سطر نوشتن، چای و نان میآورند و پسر با گرسنگی چند نان میخورد. برای دانشمند از رتیل شکار کردنش تعریف میکند. دانشمند از او در مورد دانشگاه میپرسد و میگوید نمیرود.
در آخر دانشمند میگوید امروز دیگر چیزی نمیشود نوشت و فردا زودتر بیاید. پسر دوست دارد بیشتر بماند. تا برود خانه و سرکوفت خاواده فقیرش را بشنود. دانشمند هم از او میخواهد بمان و باز هم برایش حرف بزند.
چرا همیشه بهانهای برای کار انجام ندادن جور میکنیم و وقتی بهانهای نداریم باز هم کاری انجام نمیدهیم؟
روز پانزدهم
۲دی۱۴٠۲
داستان کوتاه آدمهای سخت در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
در این داستان پسری را میبینیم که از پدر خسیساش پول برای دانشگاه رفتن میخواهد. این خواسته را بعد از چند روز به تاخیر انداختن مطرح میکند. پدر پول بلیط را میدهد اما وقتی مادر برای لباس برایش از پدر پول میخواهد. پدر از کوره در میرود و کیف پول را وسط بشقاب پرت میکند و با داد و بیداد میرود.
پسر هم عصبی به بیرون از خانه میرود.
راه میرود، حتا میخواهد پیاده تا مسکو برود اما بعد پشیمان میشود و به خانه بر میگردد. میگوید دیگر نمیخواهد با آنها زندگی کند و دیکر تحمل نمیکند. صبح اول وقت آماده می، شود که برود. پدر که از دیشب نخوابیده، میگوید پول روی میز است آن را بردارد.
با خود فکر میکنم چطور میشود در هر حالتی درستترین تصمیم را گرفت تا در آینده از آن پشیمان نشد؟
روز شانزدهم
۳دی۱۴٠۲
داستان کوتاه شکنجه سال نو در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان در مورد مردی ست که در شب سال نو مورد عنایت همسرش قرار میگیرد. تهدید میشود که باید به دیدار تمام اقوام و خویشانش برود. مرد قبول میکند.
یکی از اقوام از سیاست حرف میزند. یکی دیگر طلبکار است. یکی پول میخواهد. یکی هم از او میخواهد با او بنوشد.
در نهایت با خستگی به خانه میآید و باز زنش شروع به غر زدن میکند که بوی عطر دیگری میدهد.
با خود فکر میکنم تا کی باید کارهایی اجباری انجام دهم؟ به کدام کارهای اجباری نیاز دارم؟
روز هفدهم
۴دی۱۴٠۲
داستان شامپانی در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان در مورد مردی ست که خودش را بدبخت میداند. در بک ایستگاه کوچک فرعی راه آهن به عنوان رئیس خدمت میکند. زنی دارد که دوستش ندارد و فقط با او زندگی میکند. شب سال نو تنها تفریح، شان باز کردن شامپانی است. موقع باز کردن از دستش بطری میافتد. زنش می، گوید بدشگون است. او به بدبختیهایش فکر میکند و فکر میکند امکان ندارد بدبختتر از شود. زنش میگوید مهمان دارند و زنعمویش آمده است. زنعمویی که از دست عمویش فرار کرده ایت و معلوم است نانجیب است. اتفاقات بعدی را یادش نمیآید و از کوچهای تاریک سر در میآورد.
من با خود فکر میکنم چطور فکر کردن به بدبختی باعث سرخوشی میشود؟
چرا اینقدر باید خودمان را بدبخت بدانیم؟
روز هجدهم
۵دی۱۴٠۲
داستان سائل در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان در مورد مردی ست که پیش قاضی میرود و به عنوان یک معلم درمانده از او کمک میخواهد. قاضی به یاد میآورد این مرد سه روز پیش به عنوان دانشجو به سراغش آمده است. او را به خاطر دروغ گویی شماتت میکند. از او میخواهد به جای این حرفها کار کند. مرد هم میگوید کار نیست. قاضی هیزم شکنی را به او میسپارد. مرد با خدمه قاضی راهی انباری میشود. بعد از شکستن هیزمها پولش را میگیرد. بارها میآید و کاری انجام میدهد و پولی میگیرد. تا اینکه قاضی از آنجا اسباب کشی میکند. میبیند دیگر این مرد مست نیست و کار میکند. خوشحال به او نامهای میدهد تا به کسی برساند.
بعد دوسال که او را در سالن تئاتر میبیند، حالش را میپرسد. میفهمد کاری برای خود دارد. از خوشحالیاش برای نجات دادنش به او میگوید. مرد میگوید کسی که نجاتش داده خدماتکار قاضی بوده است. او بوده که تمام هیزم ها را شکستهاست و برایش دلسوزی کردهاست.
چطور میتوان زندگی یک نفر را عوض کرد؟
کمککردن اجباری همیشه کارساز است؟
روز نوزدهم
۶دی۱۴٠۲
داستان دشمنان در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان در مورد پزشکی ست که فرزند شش ساله خود را بر اثر دیفتری از دست داده است. در همان لحظه مردی در میزند و از او میخواهد با او به خانهاش بیاید و زنش را درمان کند. با وجود مخالفت پزشک، اصرار میکند. در آخر پزشک را به خانهاش میبرد. اما میفهمد همسرش دروغ گفته است و با مردی فرار کرده است. مرد درمانده و خشمگین است. اما پزشک احساس میکند به بازی گرفته شده است. سرشار از نفرت میشود. این دو مرد شروع به داد و بیداد میکنند. در آخر پزشک تا آخر عمرش این میزان نفرت از ساکنان آن خانه را به یاد خواهد داشت.
چقدر میتوانیم همدیگر را درک کنیم؟
روز بیستم
۷دی۱۴٠۲
داستان جهالت در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان مردی ست که پیش دکتری میرود تا برادرش را که به عنوان زندانی در بیمارستان بستری ست آزاد کند. چون او تنها آهنگری بلد است، حالا تمام خانواده چیزی برای خوردن ندارند.
دکتر میگوید دست او نیست. دست هیچکس نیست و برادرش یک مجرم است.
مرد دیدن قاضی هم میرود چون جواب نمیگیرد. در آخر باز به سراغ پزشک میآید، اینبار با پدرش میآید و به پایش میافتند.
با خود فکر میکنم، چطور آدمها جواب درست را برای مشکلشان پیدا میکنند؟
روز بیست و یکم
۸دی۱۴٠۲
داستان مستها در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان مردی کارخانهدار است که با وکیلش به رستوان رفته است و شراب مینوشد.
با کوچکترین خطا میز را روی زمین میریزد تا دوباره بچینند.
در حالم مستی به وکیلش این راز را میگوید که زنش را دوست ندارد. با اینکه دو سال است ازدواج کردهاند، احساس میکند به خاطر پول با او ازدواج کرده نه عشق. برای همین از زنش متنفر است.
تا صبح مشغول عیش و نوش میشود و بعد به خانه میرود.
با خود فکر میکنم از چه چیزی میتوان مطمئن بود؟
روز بیست و دوم
۹دی۱۴٠۲
داستان بیپناه در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان زنی است که به رئیس بانک مراجعه میکند تا پولی که از مواجب همسرش کم شده است بگیرد. اداره محل کار همسرش گفتهاند که قبلن همسرش این پول را برداشته است. اما زن میگوید غیرممکن است بدون اطلاع من بردارد.
رئیس میگوید این قضیه به ما ربطی ندارد. اما زن حرف به گوشش نمیرود و در مورد بیپناهی خودش حرف میزند.
رئیس از همکارش میخواهد به او توضیح دهد. اما باز هم زن از بیپناهی خودش حرف میزند. در آخر رئیس بانک پولی که زن میخواهد به او میدهد تا دست بردارد.
همه کارمندها مسکن میگیرند تا سردردشان کم شود.
فکر میکنم تا کجا میشثد روی حرف خود پافشاری کرد؟
روز بیست و سوم
۱٠دی۱۴٠۲
داستان عمل زشت در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان مردی رهگذر است که خودش را زائر جا میزند و از نگهبان قبرستان میخواهد مسیر رفتن به دشت را به او نشان دهد.
در مسیر عبور از داخل قبرستان نسبت به مردههای قبرستان احساس دلسوزی خود را ابراز میکند. در آخر هم به نگهبان میگوید ساکت باشد و گرنه او را میکشد.
در آخر نگهبان میفهمد کلیسا از شعله شمعی که دزدان یادشان رفته خاموش کنند، آتش گرفته است.
با خود فکر میکنم چطور میشود به آدمها در نگاه اول اعتماد کرد؟
روز بیست و چهارم
۱۱دی۱۴٠۲
داستان تیفوس در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان مردی جوانی که ستوان بود در کوپه قطار نشسته بود و نسبت به آدمهای داخل قطار احساس نفرت و انزجار میکرد.
وقتی به خانه رسید. خاله و خواهرش منتظرش بودند. وقتی به خود آمدکه داخل بستر بود و لباسهایش را در آورده بودند. تنگ آب کنارش بود. دکتر بالای سرش آمده بود و حرف میزد. او را جوون خطاب میکرد. بعد در بیمارستانی بستری شد. سایه خواهرش را میدید که پای تختش دعا میخواند. و بعد از مدتی حالش خوب شد.
خالهاش به او گفت که به بیماری تیفوس مبتلا شده بوده است. وقتی سراغ خواهرش را گرفت خالهاش گفت که از او تیفوس گرفته و مرده است.
او با شنیدن این خبر با وجود بهت نمیتوانست جلوی خوشحالی درونیاش را بگیرد. او میگریست و میخندید.
بعد یک هفته شادی جایش را به غم داد و با خود گفت: «خدایا. چقدر بدبختم.»
چطور زندگی و مرگ جایشان را با هم عوض میکنند؟
روز بیست و پنج
۱۲دی ۱۴٠۲
داستان حادثه در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
این داستان از زبان سورچی روایت میشود. اینکه پدرش مورد اعتماد مردم بوده است اما خیلی ودکا دوست داشت و یک روز سر راهی که میخواست پول مردم را به دست مالک آبادی برساند، به میخانه میرود و مست میشود و میگوید مقداری زیادی پول همراهش است. بعد که با دختر هفت سالهاش راهی میشود، میفهمد دارند تعقیبش میکنند. پول را به دخترش میدهد و میخواهد فرار کند. دختر در جنگل میدود و به جنگلبانی میرسد. زن جنگلبان به او غذا میدهد و پول را از او میگیرد.
مرد که میآید به زنش میگوید که یک مرد را کشته است و پولی گیر نیاورده است. زن هم میگوید به پول رسیده است. مرد با خوشحالی پول را با دوستانش تقسیم میکند و از زنش میخواهد برود ودکا بخرد.
بعد مرد به این نتیجه میرسد که باید دختربچه را بکشد تا خبر به جایی نرسد.
دختر هم جایش را با دختر جنگلبان عوض میکند و میرود از ده کمک میآورد. آنها دستگیر میشوند و دختر جنگلبان هم مرده پیدا میکنند.
فکر میکنم پول تا چه اندازه میتواند مهم باشد؟
روز بیست و ششم
۱۳دی۱۴٠۲
داستان مستنطق در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
مستنطق عدلیه با طبیب بخش برای کالبدشکافی با کالسکه عازم مرکز بخش شدند. در راه برای طبیب این مرد تعریف میکند که زنی میشناسد که مرگش را پیشگویی کرده است. گفته بوده است درست بعد وضع حملش میمیرد و مرده است. پزشک میپرسد با شوهرش خوب بوده است. مرد میگوید نه چندان. مرد چندی قبل به او خیانت هم کرده است.
پزشک هم نتیجه میگیرد که زن خودکشی کرده است.
مرد اول باور نمیکند اما بعد میگوید شوهر آن زن خودش بوده است و میگوید او سنگدل بوده است که مردن را به عفو کردن ترجیح داده است.
با خود فکر میکنم یک کینه تا کجا پیش میرود؟
روز بیست و هفتم
۱۴دی۱۴٠۲
داستان والودیا در سال۱۸۸۷ نوشته شده است.
پسری ۱۷ساله، مادری دارد که ثروت خودش را و پدرش را به باد داده است اما هفتهای دو بار به دیدن اقوام پولدارش در حومه شهر میرود.
پسر از فقیر بودنش در آن جمع احساس حقارت میکند و از جمع فاصله میگیرد. از طرفی یک از زنهای شوهردار آن جمع را دوست دارد. وقتی همان زن به او میگوید که چرا اینقدر چلمن است و مثل یک مرد با زنها حرف نمیزند. پسر به او میگوید دوستش دارد و دستش را دور کمرش حلقه میکند. زن به او میخندد و میرود.
پسر اول قصد میکند با قطار خود را به شهر برساند. چون فردا امتحان دارد و اگر امتحان ندهد از مدرسه اخراج میشود. اما بعد پشیمان میشود و دوست دارد بیشتر کنار آن زن باشد. موقعیتی پیش میآید که کنارش باشد اما زن به او میگوید خیلی کثیف است. احساس حقارت در او زیاد میشود و از همه چیز متنفر میشود. با مادرش بحث میکند. در آخر در حالی که صدای مادرش را میشنود که با معلمش حرف میزند، تپانچه را برمیدارد و خود را میکشد.
با خودم فکر میکنم چه چیزی میتواند انسان را از پا دربیاورد؟
روز بیست و هشتم
۱۵دی۱۴٠۲
داستان یکی از خیلیها در سال۱۸۸۷ نوشته شده است.
مردی زن و بچهدار با وسایل در دستش به خانه دوستش در شهر میرود. از او یک لیوان آب میخواهد با تپانچهای که خود را بکشد.
دوستش از او علت را میپرسد و مرد شروع میکند از بدبختیهای سرکارش تعریف کردن و بعد از خرید سفارشهای ریز و درشت فامیل و خانوادهاش از شهر میگوید که باید به ییلاق ببرد. تازه عذاب دائمی این است که اینهمه وسیله را چطور بار قطار کند و به آنجا برساند. بعد باید نرسیده با زنش به مهمانی برود و نصفه شب هم صدای داستان سرای زنش را گوش کند. باز ساعت شیش برای رسیدن به قطار بدود.
در پایان حرفهایش از دوستش میخواهد که با او همدردی کند. دوستش همدردی میکند و در آخر سفارش کوچکی را میخواهد با او راهی کند.
مرد از ناراحتی منفجر میشود.
با خودم فکر میکنم هیچ کس نمیتواند دقیقن موقعیتی را که در حال تجربهاش هستیم را درک کند.
روز بیست و نهم
۱۶دی۱۴٠۲
داستان از یادداشتهای مردی تند مزاج در سال۱۸۸۷ نوشته شده است.
مردی که مشغول نوشتن رسالهاش است. گیر دختری میافتد که خودش را آویزان بازویش میکند و در خیالاتش مرد عاشقش است. اما مرد علاقهای به او ندارد اما نمیتواند این را صریح به او بگوید.
اینگونه است که زن به او قول نمیدهد که دوستش داشته باشد اما قول میدهد وفادار باشد. بیآنکه مرد فرصت بروز خشمش را داشته باشد، مراسم عروسیاش را ترتیب میدهند.
به این فکر میکنم که چقدر آنچه فکر میکنیم با برداشت دیگران متفاوت است.
روز سیام
۱۷دی۱۴٠۲
داستان زینوچکا در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
افسری شب هنگام در یک کلبه که شکارچیان جمع میشدند، شروع به تعریف کردن داستانی از خود میکند، زمانی که یک پسربچه هشت ساله بوده است.
دختری معلم سرخانهشان بوده است و او اتفاقی از ارتباط عاشقانه او و برادرش مطلع میشود. با این راز هر دو را میترساند. برای درس نخواندن استفاده میکند.
رفته رفته دختر از او متنفر میشود. به او تنفرش را ابراز میکند. پسر هم در یک مهمانی به مادرش این راز را فاش میکند.
معلم سرخانه اخراج میشود.
بعدها با برادرش ازدواج میکند اما هنوز که هنوز است از او متنفر است.
با خودم فکر میکنم. چه چیزهایی باعث نفرت ما از یک نفر میشود؟
روز سی و یکم
۱۸دی۱۴٠۲
داستان انتقامجو در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
مردی برای کشتن زن خیانتکارش به مغازه اسلحه فروشی میرود.
فروشنده با آب و تاب از اسلحهای تعریف میکند. اما مرد به خاطر قیمت بالایش رد میکند.
فروشنده اسلحه دیگری را پیشنهاد میکند. و میگوید برای کشتن زن و حتا خودکشی مناسب است.
مرد میگوید برای فراری دادن پرندهها میخواهد. در ذهن خود مرگ زنش و فاسقش و خودکشی خودش را تصور میکند که خبرش در روزنامه چاپ میشود.
بعد تصمیم میگیرد، زنش را زنده نگه دارد تا عذاب وجدان زیادی بگیرد. بعد تصمیم میگیرد خودش را هم نکشد چون وقتی شاهد عذاب وجدان زنش نباشد فایدهای ندارد. خودش میرود زندان و بعدن خودش را میکشد.
فروشنده باز میگوید که آخرش که این ماجراهای خیانت به دادگاه کشیده میشود. همیشه حق را به زنان میدهند. مردهای بیچاره تبعید میشوند.
مرد با خود فکر میکند چرا به خاطر یک نفر دیگر تبعید شود. تصمیم میگیرد فاسقش را هم نکشد. ترجیح میدهد یک طلاق جنجالی بگیرد. پس دیگر اسلحه به دردش نمیخورد. در جواب معرفی اسلحههای دیگر فروشنده به یک تور اشاره میکند.
در آخر، همان تور مخصوص شکار بلدرچین میگیرد و با احساس خجالت و تحقیر از مغازه بیرون میآید.
با خود فکر میکنم چه کسی میتواند به درستی در تصمیمهایمان ما را راهنمایی کند؟
روز سی و دوم
۱۹دی۱۴٠۲
داستان فراری در سال۱۸۸۷ نوشته شده است.
یک پسربچه هفت ساله با مادرش نزد دکتر میزود. چون آرنجش غدهای درآمده است.
دکتر مادر را ملامت میکند که بچه را دیر آورده است و میگوید باید بستری شود. نیاز به عمل دارد. مادر قبول میکند.
دکتر به پسر وعده دیدن روباه زنده و رفتن به بازار میدهد.
پسربچه قبول میکند. با پرستار به اتاقش راهی میشود. در اتاقش آش کلم میخورد با تکههای گوشت بریانی که تا به حال نخورده است. منتظر میماند دکتر بیاید و او را به بازار ببرد اما نمیآید. میخوابد که با صدایی بیدار میشود و میفهمد پیرمردی مرده است. ترسیده مادرش را صدا میزند و از بیمارستان خارج میشود. بعد اتاق دکتر را پیدا میکند و بیهوش میشود. صبح بهوش میآید و دکتر را بالای سرش میبیند.
با خود فکر میکنم با چه وعدههایی خام میشویم؟
روز سی و سوم
۲٠دی۱۴٠۲
داستان مسئله در سال۱۸۸۷ نوشته شده است.
پسری بیست و پنج ساله پشت در نشسته است. تا جلسه سه نفر خانوادگی به پایان برسد. این افراد دو عمو و دایی او هستند.
مشکل این است که پسر بدهی زیادی بالا آورده است و یک امضا جعل کرده است.
حالا باید خانواده تصمیم بگیرند او را به حال خودش واگذار کنند یا بدهیهای او را به خاطر آبرو پرداخت کنند.
بعد از صحبتهای طولانی که تا نیمه شب ادامه دارد، تصمیم میگیرند بدهی پسر را بپردازند.
پسر پشت در زمانی که منتظر است برایش فرقی نمیکند که چه تصمیمی بگیرند. داخل زندان باشد یا در خانه. فقط احساس خستگی میکند.
زمانی که خبر را میشنود، احساس خوشحالی میکند از داییاش صد روبل قرض میگیرد تا خرج کند. تهدید میکند اگر پولندهد خودش را به پلیس معرفی میکند یا امضا جعل میکند.
بعد گرفتن پول به بیرون میرود و خودش را واقعا جنایتکار تصور میکند.
با خود فکر میکنم چه زمانی میتوانیم از فرصت دوباره استفاده کنیم؟
روز سی و چهارم
۲۱دی۱۴٠۲
داستان خانهی کلنگی در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
صاحبخانهای از اتفاقاتی که خانه افتاده، است تعریف میکند تا میرسد به داستان خانوادهای که زن و مردی با چهاربچه و مادربزرگ بچهها زندگی میکردند.
با اینکه این خانواده فقیر بودند اما همه پرتلاش و شاد بودند. تا اینکه زن میمیرد.
مرد بعد همیشه مست میکند و بچهها را میزند. بعد مدتی از کار اخراج میشود.
فقط مادربزرگ همچنان پرتلاشکار میکند و بچهها را به مدرسه میبرد.
یک روز پالتو یکی از بچهها نیست و میفهمند، مرد خانواده آن را فروخته است تا مشروب بخرد. بعد که پسر جلوی گریه خود را میگیرد و به مدرسه میرود.
مرد از کار خود پشیمان میشود و از او میخواهد کاری بدهد.
بعد پیش پسرش میرود و قول میدهد دیگر لب به مشروب نزندو کار کند.
صبح روز بعد خبری از روسری مادربزرگ نیست و دیگر مرد به خانه باز نمیگردد.
بچهها هر کدام پیش اقوام فرستاده میشوند. مادربزرگ به الکل رو میآورد و در بیمارستان بستری میشود.
پسر هم درختشویخانه ساختمان کار میکند.
با خود فکر میکنم چطور همهچیز ناگهان تغییر میکند.
روز سی و پنج
۲۲دی۱۴٠۲
داستان حکایت خانم.N. N را در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
زنی تعریف میکند نه سال پیش با مردی که مستنطق عدلیه بود در باران میدویدند.
مرد به زن گفته که او را دوست دارد و فقط از او میخواهد اجازه دهد تماشایش کند.
زن هم تحت تاثیر ابراز احساسات او قرار میگیرد و میخندد. تا خانه زیر باران میدویدند. به خانه میرسند و زن به این فکر میکند که چقدر خوب است که انسان سرشناس و ثروتمند باشد. با آمدن زمستان اوضاع برعکس میشود. به خاطر جوانیشان دیوار بین آنها بلند میشود.
مرد از زندگی اشراف انتقاد میکند.
چون زن از اشراف است و او حتا نجیب زاده نیست.
زمان میگذرد و زن پیر میشود وقتی مرد به دیدنش میآید حرف نمیزند. زن به یاد آیام گذشته زیر گریه میزند و مرد چیزی نمیگوید. در نهایت از خانه بیرون میرود.
خدمتکار به گمانی که زن خواب است صدایش میزند.
با خودم فکر میکنم چه چیزهایی قابل از دست رفتن است که آدم حسرتش را میخورد؟
روز سی و ششم
۲۳دی۱۴٠۲
داستان بیعنوان در سال ۱۸۸۷ نوشته شده است.
در مکانی خارج از شهر راهبانی بودند که کار میکردند. نیایش میکردند و به سخنان پیر خود گوش میکردند. تا اینکه مردی از شهر آمد و گفت شما ایپجا دست روی دست گذاشتهاید و هیچ کمکی به مردم شهر نمیکنید.
پیر به فکر فرو رفت و تصمیم گرفت برای کمک مردم به شهر برود.
سه ماه درش هر میماند و بعد پیش راهبان بر میگردد. اول مدتی گریه میکند و بعد تعریف میکند که در شهر اولین دری که میزند روسپیخانه بوده است.
مردها شاد و خوشحال جام مینوشیدند و زنان زیبایی هم آنجا بودند که نمیشد به آنها نگاه کرد. از امکانات دیگر شهر با ناراحتی صحبت میکند و بعد به اتاقش میرود.
صبح روز بعد، میبیند هیچ یک از راهبانش نیست.
با خود فکر میکنم چقدر نظرات برداشت شده میتواند از یک شنیده متفاوت باشد.
روز سی و هفت
۲۴دی۱۴٠۲
داستان بلیت برنده در سال۱۸۸۷ نوشته شده است.
مردی در حال مطالعه روزنامه است که زنش میپرسد، نگاه کند ببیند شماره بلیت برندهها را چاپ کردهاند یا نه.
مرد اعتقادی به شانس برد در روزنامه نداشت اما از روی بیکاری نگاه میکند. شماره سری همانی است که زنش گفته است اما شماره بلیط را هنوز چک نکرده است.
با خوشحالی به زنش میگوید. قبل از نگاه کردن روزنامه برای پول آن شروع به رویاپردازی و نقشه کشیدن میکنند.
اول برای خریدن ملکی، بعد رفتن به سفر خارجه. بعد احساس میکند زنش پیر شده است. بعد با خود میگوید نکند زنش برای خانواده خودش پول خرج کند.
در نهایت هر دو با کینه و نفرت به هم نگاه میکنند.
شماره را نگاه میکند و میبیند، شماره برنده مال زنش نیست.
کینه و نفرت دود میشود. احساس میکنند زیاد شام خوردهاند.
مرد شروع به بهانهگیری میکند.
با خود فکر میکنم چطور یک رویا به کابوس تبدیل میشود؟
روز سی و هشت
۲۵دی۱۴٠۲
داستان بیاحتیاطی در سال۱۸۸۷ نوشته شده است.
مردی که برادرزاده همسر سرهنگ ساعت دو صبح بعد از جشن تعمید نوزاد به خانه آمد.
خود را آماده خواب کرد. اما بعد تصمیم گرفت از گنجه مشروبی بردارد و بخورد.
بعد خوردنش حالش دگرگون شد. دهانش مزه بدی گرفت. فهمید نفت خورده است.
پیش خواهر زنش رفت و گفت از گنجهاش به قصد شراب، نفت برداشته و خورده است. خواهر زنش میدانی چقدر نفت گرون است.
به سراغ دکتر میرود اما کسی در را باز نمیکند به دواخانه میرود، آنجا هم جواب خاصی به او نمیدهند.
به خانه میرود و نامهای مینویسد که در شرف مرگ است.
تا صبح خوابش نبرد. صبح خوشحال به خواهر زنش گفت من نمردم چون زندگی بیعیبی دارم.
با خود فکر میکنم که شرایط چطور اینقدر سریع عوض میشوند و به همان نسبت رفتار آدمها هم عوض میشود؟
روز سی و نه
۲۶دی۱۴٠۲
داستان خوابم مییاد در سال ۱۸۸۸ نوشته شده است.
دختری ۱۳ ساله مسئول تکان دادن گهواره نوزادی در طول شب است.
نوزاد همش گریه میکند و نمیگذارد خواب او عمیق شود. همین که خواب میرود و پدرش را میبیند که از درد به خودش میپیچد.
بعد اربابش صدایش میزند. صبح که میشود باید آتش را روشن کند. پلهها را بشورد. سیبزمینی پوست بگیرد. بطری ودکا بگیرد. بعد آخرین دستور خواباندن بچه است. بچه گریه میکند. نمیگذارد بخوابد. دختر میفهمد دشمنش همین نوزاد است او را خفه میکند و مثل سنگ میخوابد.
با خود فکر میکنم تا کجا میشود، تحت فشار بودن را تحمل کرد؟
آستانه تحمل آدمها کجاست؟
روز چهل
۲۷دی۱۴٠۲
داستان حادثهی ناگوار در سال۱۸۸۸ نوشته شده است.
یک پزشک با پزشکیار خود وسط دعوا مشتی میزند، چون پزشکیار مست شده است و وسایلی که دکتر میخواهد در اختیارش قرار نمیدهد و به درستی به وظیفه خود عمل نمیکند.
بعد این ماجرا همهی افراد بیمارستان پشت سر این دو حرف میزنند.
پزشک نمیتواند پزشکیار را اجراج کند. چون عمهاش پارتی او است.
در نهایت پزشک در خواست اخراج او را پیش قاضی میبرد. قاضی از او میخواهد از گناهش بگذرد. بعد رئیس بیمارستان میآید، پزشکیار را احضار میکند و میخواهد از پزشک عذرخواهی کند.
بعد هم به او میگوید سر کارش برگردد.
پزشک احساس میکند این مجازات احمقانه است. هر دو بعد یک هفته به سر کار خود بر میگردند انگار اتفاقی نیفتاده است.
با خود فکر میکنم چطور میشود گفتن ببخشید، آدم را مقصر نشان ندهد؟
روز چهل و یک
۲۸دی۱۴٠۲
داستان شرط بندی در سال ۱۸۸۹ نوشته شده است.
در یک شب مهمانی درباره مجازات حبس ابد یا اعدام صحبت شد.
گفته شد حبس ابد بهتر از اعدام است جون بالاخره فرد زنده است.
یک حقوقدان ادعا کرد میتواند ۱۵ سال در حبس انفرادی باشد.
بقیه هم دو میلیون روبل وسط گذاشتند.
حقوقدان زندانی شد. قرار شد فقط از یک دریچه وسایل مور. نیازش را طلب کند.
سالهای اول مشروب نمیخواست و ساز میزد. بعد کتاب برای خواندن خواست.
اول کتابهای کم مایه و بعد رو به فلسفه آورد.
بعد مشروب خواست.
شب قبل آزادیاش بود.
بانکدار داشت فکر میکرد که چطور باید از خیرپولش بگذرد و به حقوقدان بدهد.
تصمیم میگیرد او را بکشد. وقتی به اتاق او میرود. میبیند خوابیده است و به فردی رنجور و پیر تبدیل شده است
نامه روی میز را میخواند.
که نوشتهاست از آنچه «نعمات جهان» نامیدهاند متنفر است.
بنابراین میخواهد قبل آزادیاش فرار کند تا پول به او تعلق نگیرد.
مرد بانکدار با گریه بیرون میرود و بعد به او خبر میدهند زندانی چند ساعت قبل از آزادی فرار کرده است.
با خود فکر میکنم گیر افتادن در تنهایی چقدر میتواند باعث تغییر نگرش آدمی شود؟
روز چهل و دو
۲۹دی۱۴٠۲
داستان گوسف در سال ۱۸۹٠ نوشته شده است.
گوسف سرباز سادهای که مریض است با مردی در درمانگاه کشتی حرف میزند.
گوسف از زنجیر پاره کردن باد میگوید و مرد او را مسخره میکند.
گوسف از این میگوید در پنج سال خدمتش یک روز هم بازداشت نشده است فقط یک بار کتک خورده است چون با چینیهایی که به حیاط خانه آمده بودند دعوا گرفته است.
باز مرد او را مسخره میکند.
در نهایت مرد میمیرد و او را به دریا میاندازند.
گوسف میگوید نگران خانوادهاش است چون برادرش زنش را میزند و احترام پدر و مادرش را ندارد. نگران است از مرگش باخبر نشوند، سربازی او را مطمئن میکند که خبردار میشوند.
روز بعد هم گوسف میمیرد. به دریا کفن پیچ میاندازنش و کوسه ماهی او را میبلعد.
با خود فکر میکنم قبل مردن به چه چیزی میشود فکر کرد؟
روز چهل و سه
۳٠دی۱۴٠۲
داستان دزدها در سال ۱۸۹٠ نوشته شده است.
مردی که پزشک معین است برای خریدن دارو به شهر میرود، در راه برگشت در بوران شدیدی گیر میافتد. به ناچار سمت کاروانسرا در هشت کیلومتری بیمارستان میرود.
این کاروانسرا مال پیرزنی و دخترش بود، بسیار جای بدنامی بود.
در نهایت به آنجا میرود. خبری از پیرزن نیست اما دخترش و دو مرد دیگر داخل هستند. یکی دزد اسب است و دیگری را نمیشناخت. دزد اسب که رفتارش برخلاف دزدها بانزاکت بود، آخر شب میرود.
مرد ناشناس که چهرهای سیاه دارد، ادعا میکند آخر پول پیرزن را میدزدد. دختر و مادر را میکشد و آنجا را به آتش میکشد.
میخواهد از آنجا برود اما دختر دلباخته اوست و خواهش میکند نرود. مرد با اسب پزشک معین میرود. پزشک معین میخواهد به دنبالش برود که دختر نمیگذارد و با او درگیر میشود.
هجده ماه میگذرد و پزشک معین که خیلی وقت پیش از کار اخراج شده است، شبها در میخانه است. از زمین و زمان سوال میپرسد. متوجه میشود کاروانسرا در حال سوختن است و یاد حرف مرد میافتد و میفهمد خواستهاش را عملی کرده است.
با خود فکر میکنم به دست آوردن چه چیزی بیستر از هرچیزی اهمیت دارد؟
روز چهل و چهار
۱بهمن۱۴٠۲
داستان این زنها در سال ۱۸۹۱ نوشته شده است.
مسافرانی به یک خانه دو طبقه میروند که صاحبانش به مسافران اتاقی میدادند.
یکی از مسافرها مردی است که پسربچهای را با خود به همراه دارد.
داستان زندگی پسربچه را که به فرزندخواندگی گرفته است تعریف میکند.
در همسایگی خود پیرزنی پسری دارد که دامادش میکند، بعد سه روز پیرزن میمیرد. هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته است که پسر مجبور است به سربازی برود و زن باردار خود را تنها بگذارد. زن بعد از به دنیا آمدن پسرش باید به تنهایی پنجتا گارچی را بچرخاند که کار سختی بوده است. از او کمک میگیرد. کم کم دلباخته هم میشوند. بعد دو سال شوهر زن قرار است برگردد.
آن وقت دیگر علاقهای به او نداشته است.
سعی میکند او را از سر خود باز کند اما زن گوش نمیکند و میگوید فقط او را دوست دارد.
شوهر زن از رابطه آنها میفهمد، او طلب بخشش میکند و مرد او را میبخشد. اما زن دست بردار نیست. یکبار شوهرش او را به حد مرگ میزند و او جدایش میکند.
روز بعد مرد میمیرد. میگویند از آبله است اما معلوم میشود، زن به شوهرش سم داده است. زن به زندان میرود. بعد که به زندان شهر منتقل میشود میمیرد.
او برای رضای خدا بچهاش را به فرزندی میگیرد.
دو عروسی که در مسافرخانه هستند با هم حرف میزنند. عروس اول میگوید که نباید سراغ مردها برود معصیت دارد.
عروس هم میگوید داشته باشد مهم نیست. شوهرش گوژپشت است و او حاضر نیست تحملش کند.
صبح روز بعد مسافران میروند.
با خود فکر میکنم گناه چه زمانی بخشیده میشود؟
روز چهل و پنج
۲بهمن۱۴٠۲
داستان تاریخ زنده در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
شبی در خانهای دو مرد با هم صحبت از گذشتهها میکنند.
صاحبخانه که چهارفرزند دارد برای به خاطرآوردن وقایع از زنش سن هر بچه را میپرسد تا بتواند زمان اتفاق را حدس بزند.
با خود فکر میکنم چقدر زیاد تاریخهای مهم در زندگی گذشته ما به عنوان نقشه راه استفاده میشود.
روز چهل و شش
۳بهمن۱۴٠۲
داستان هر دو بهترند در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
مردی بعد ازدواج با زنش سوار کالسکه میشوند تا به دیدارهای بعد عروسیشان بروند.
مرد از داشتن خانواده بیپول و بیاصل و نسبدارش خجالت زده است، در صورتی که اقوام زنش همه ژنرال و منصبدارند.
اول به دیدن عمویش میروند. عمویش با رکابی در حال درآوردن پرتغال از داخل ودکا است که با دیدن آنها به سمت اتاق میدود.
مرد خجلزده به زنش نگاه میکند.
بعد عمویش میآید و میخواهد از آنها روی زمین بنشینند. از مریضیاش میگوید و از حمام آبگرمی که رفته است و بهتر نشده است. مرد سعی میکند سریعتر از آنجا برود و تعارف عمویش برای خوردن گوشت را رد میکند.
در کالسکه از زنش عذر میخواهد.
زنش شروع به گریه میکند و میگوید اقوام من که بدتر هستند. اگر تو را ببینند از تو پول قرض خواهند گرفت چون ورشکست شدند.
مرد خوشحال میشود و قربان صدقه زنش میرود و از اینکه دعوت عمویش را رد کرده پشیمان میشود.
با خود فکر میکنم چطور دیدگاه ما به یک موضوع عوض میشود؟
روز چهل و هفت
۴بهمن۱۴٠۲
داستان در اتاقهای هتل در سال۱۸۸۵ نوشته شده است.
زن سرهنگ که با دو دخترش داخل یکی از اتاقهای هتل زندگی میکند، پیش صاحب هتل میرود و از اتاق کناری خود شکایت میکند چون بلند بلند حرفهای رکیک میزد.
صاحب هتل میگوید که او اشراف زاده است و مرد خوبی است. وقتی حالش خوب است برای پدر و مادرش نامه مینویسد.
زن برای زنش دلش میسوزد که صاحبخانه میگوید مجرد است.
زن بعد کمی فکر میگوید: «به او بگویید بیاید و از ما معذرت خواهی کند.»
زن به خانه میرود. دخترهایش شاکی میشوند که او را دعوت کرده است.
اما زن میگوید شاید قسمت همین است و بروید لباس عوض کنید.
با خود فکر میکنم چقدر آدمها متفاوت فکر میکنند.
روز چهل و هشت
۵بهمن۱۴٠۲
داستان زندگی زیباست درسال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
مثل یک توصیهنامه است که میگوید برای احساس خوشبختی، باید همیشه شرایط بدتر را در نظر بگیری، به خود بگویی اگر شرایط بدتر داشتی بدبخت بودی.
با خود فکر میکنم برای احساس خوشبختی مجبور به مقایسهکردن خود با دیگران هستیم؟
روز چهل و نه
۶بهمن۱۴٠۲
داستان چکمهها در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
مردی که متخصص کوک پیانو است و به بیماری رماتیسم هم مبتلاست، چکمههای خود را پیدا نمیکند. از نظافتچی سراغش را میگیرد و میفهمد اشتباهی در اتاق دیگری گذاشته است.
وقتی به آن اتاق مراجعه میکند، زنی یک جفت چکمه پاره پوره که مال لنگه چپ پا هستند، برایش میاندازد.
مرد میفهمد که مردی که بازیگر تئاتر است، اشتباهی چکمههای او را برداشته است.
بنابراین به صحنه تئاتر میرود و چکمههایش را میخواد، اما مرد زیر بار نمیود و با تفنگ دنبال مرد خواهان چکمه میکند.
گفتهاند دو هفته در بیمارستان بستری شده است.
با خود فکر میکنم چطور میتوان حق خود را به راحتی از کسی گرفت؟
روز پنجاه
۷بهمن۱۴٠۲
داستان روشنفکر کند ذهن در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
مردی که ستوان بازنشسته سواره نظام است به دادگاه احضار میشود. او یکی از زیردستهای خود را زده است.
قاضی یکی از نزدیکانش است، برای همین با اعتماد به نفس به دادگاه میرود.
قاضی به او میگوید که چرا آمده است و غیابی حکم را صادر میکرد.
مرد از قاضی میخواهد که زیردستش را به زندان بیندازد.
قاضی میگوید ده روبل باید به زیردستش بدهد. یعنی خودش میدهد، فقط دیگر کاری نکند که مجبور شود او را محاکمه کند.
مرد از قضاوت او راضی نیست. میگوید برای انتخالات بعدی نبابد بگذارد او قاضی شود.
با خود فکر میکنم هر کاری بکنیم باز هم قضاوت میشویم.
روز پنجاه و یک
۸بهمن۱۴٠۲
داستان از خاطرات یک ایدهالیست در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
مردی بیست و هشت روز از سر کار خود مرخصی میگیرد تا برای یکبار هم شده زندگی درست و حسابی تجربه کند.
به ویلایی میرود که صاحبش یک زن زیبا و دلربا ست و میگوید برای تنها نبودن اتاق را به اجاره میدهد. پول زیادی از مرد نمیخواهد.
مرد از دوره اقامتش بسیار لذت میبرد.
بهترین نوع صبحانه و نهار و شام نصیبش میشود. دلباخته زن میشود و ابراز علاقه به او میکند.
موقع خداحافظی زن با گریه به او میگوید که باید دویست روبل بپردازد.
مرد حالا صد روبل کم دارد و میخواهد کسی به او قرض بدهد.
با خود فکر میکنم چهطور میشود آدم منفعتطلب را شناخت؟
روز پنجاه و دو
۹بهمن۱۴٠۲
داستان شکارچی در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
مردی شکارچی در مسیرش به زنش بر میخورد که از او گله میکند که چرا به خانهاش سری نمیزند.
مرد هم از نفهمی زنش میگوید و از اینکه او جفت او نیست و در مستی به عقدش در آوردند.
مرد زن را با دادن اسکناس یک روبلی جا میگذارد و به راهش ادامه میدهد.
زن با نگاهش او را بدرقه میکند.
با خود فکر میکنم چطور زندگی آدمها به هم گره میخورد که نگهشان نمیدارد؟
روز پنجاه و سه
۱٠بهمن۱۴٠۲
داستان داماد و پدرجان در سال۱۸۸۵ نوشته شده است.
مردی از مردم شهر میشنود که همه گمان میکنند قرار است ازدواج کند.
مرد از کوره در میرود و پیش پدر دختر میرود تا بگوید میخواهد از شهر برود تا موضوع ختم به خیر شود. اما پدر دختر قبول نمیکند به او میگوید کل تابستان به آنجا آمده است، ناهار و شام خورده و با دخترش قدم زده است. باید خواستگاری کند.
مرد شروع میکند به شمردن بدیهایش، از معتاد بودنش میگوید و از اینکه بدهکار است و قرار است محاکمه شود.
پدر دختر باز هم کوتاه نمیآید.
در نهایت میگوید من دیوانه هستم.
پدر دختر باور نمیکند. مرد پیش دکتر میرود تا گواهی بگیرد، اما دکتر میگوید چون خودت نمیخواهی ازدواج کنی پس عاقلی، اگر میخواستی ازدواج کنی گواهی دیوانگیات را میدادم
با خودم فکر میکنم حرفی را به دیگری فهماند.
روز پنجاه و چهار
۱۱بهمن۱۴٠۲
داستان مهمان در سال۱۸۸۵ نوشته شده است.
صاحبخانه از پرگویی مهمانش به خشم میآید. سعی میکند هر چیزی را بهانه کند تا او به صحبت کردنش پایان دهد اما موفق نمیشود.
از بیماریاش میگوید، حتا میگوید باید دوازده شب بخوابد، حتا شروع به خواندن رمانش میکند اما باز هم مهمان از رو نمیرود. در آخر میگوید میخواهد از او پول قرض بگیرد. مهمانش سریع بلند میشود و ساعت سه شب به خانهاش میرود.
با خود فکر میکنم پول واقعن به جان آدمها بسته است.
روز پنجاه و پنج
۱۲بهمن۱۴٠۲
داستان مغروق در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
در این داستان مردی چاق اصرار میکند نشان دهد چطور در رودخانه غرق میشود.
کارگزار اول مخالفت میکند. مرد چاق قیمت را پایین و پایینتر میآورد.
مرد تاجری از راه میرسد و با سی کوپک راضی میشود تا غرق شدنش را ببیند.
مرد چاق به سمت رودخانه میرود و با ناشیگری دست و پا میزند، در آخر ادای آدمهای مرده را در میآورد. در حالی از سرما میلرزد پول را میگیرد و میرود.
با خود فکر میکنم چطور آدمها به انجام کاری راضی میشوند؟
روز پنجاه و شش
۱۳بهمن۱۴٠۲
داستان استوار پریشی به یف در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
این داستان استوار بازنشستهای است که مردم ده را عاصی کرده است.
وقتی دور هم جمع میشوند به آنها گیر میدهد و متفرقشان میکند.
میگوید او تنها بلد است با این مردم بیسواد رفتار کند. در نهایت به یکماه حبس محاکمه میشود. باور نمیکند حتا وقتی بیرون از دادگاه میآید، باز هم داد میزند تا مردم را متفرق کند.
با خود فکر میکنم باورهای آدمها چقدر مستحکم هستند؟
روز پنجاه و هفت
۱۴بهمن۱۴٠۲
داستان دیوار در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
این داستان در مورد مردی است که میخواهد مباشر جدیدی استخدام کند.
در طول مصاحبه به مرد شرکتکننده میگوید که هر اختیاری که بخواهد میتواند داشته باشد فقط بیشتر از دو هزار روبل بالا نکشد. مرد شرکتکننده عصبانی میشود از اینکه کلاهبردار فرض شده است و بیرون میرود.
دختر مرد پیش او میآید و از استخدام مباشر از او میپرسد. مرد میگوید باید از آدمهای درستکار ترسید و مجبور است مباشر قبلی خود را که بیش از پنج هزار روبل بالا کشیده است، دوباره دعوت به کار کند.
با خود فکر میکنم واقعن بدی در وجود همه ما هست و منتظر موقعیت مناسب برای ظاهر شدن است؟
روز پنجاه و هشت
۱۵بهمن۱۴٠۲
داستان نینوچکا در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
در این داستان مردی سادهدل سراغ راوی میرود. از او میخواهد پا درمیانی کند تا با زنش آشتی کند. زمانی که برای زنش نامههای دانشگاه را میخوانده است یکی سلام به زنی برساند. زنش هم گیر میدهد که این زن کیست و شروع به گریه میکند، با توضیح او هم قانع نمیشود.
راوی قبول میکند با زن حرف میزند و از او میخواهد با همسرش بهتر رفتار کند.
بعد از گذشت ماهها حقیقت شوم معلوم میشود. در نهایت مرد از راوی میخواهد تصمیم بگیرد که زنش با او زندگی کند یا با او. در نهایت تصمیم گرفته میشود، زن در خانه شوهرش بماند و هر وقت راوی به خانهی آنها میآید، مرد به اتاقی برود تا مثل خار در چشمشان نباشد.
با خودم فکر میکنم آدمها چطور با حقیقت کنار میآیند؟
روز پنجاه و نه
۱۶بهمن۱۴٠۲
داستان بیکار در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
مردی برای عموی خود نامه مینویسد و در آن به نفرین میفرستد که معرفینامههایی که به او داده است باعث بدبختی او شده است.
نفر اول که جای خالی نداشته است و گفته برای کار پیدا کردن باید سر کیسه را شل کند.
نفر دوم که خودش را دعوت به رستوران و تئاتر میکند و او مجبور میشود پولش را بپردازد.
نفر سوم هم قولی نمیدهد اما او دل به دریا میزند و چک تضمینی میکشد. بعد زیر پروندهها دفن میشود.
در نهایت به او خبر میدهند که شغلی گرفته است، احتمالن آن چک را پیدا کردهاند.
با خودم فکر میکنم برای انجام کاری چقدر باید تلاش کرد؟
روز شصت
۱۷بهمن۱۴٠۲
داستان تهیهکننده در زیر کاناپه در سال ۱۸۸۵ نوشته است.
زنی هنرپیشه در رختکن در حال تعویض لباس است که صدایی میشنود، متوجه تهیهکننده میشود که زیر مبل قایم شده است با جیغ از او میخواهد که از آنجا بیرون برود، اما تهیهکننده میگوید که کسی به دنبال او است و از او طلبکار است.
زن قبول نمیکند، تهیهکننده میگوید حقوق شما را به هفتادوپنج روبل و به اضافه نصف درآمد تئاتر افزایش میدهد.
زن حرفش را پای دروغ میگذارد. تهیهکننده قسم میخورد. زن قبول میکند. نمایش به پایان میرسد و تهیهکننده میگوید اشتباه دیده است. زن میگوید قول دادی. تهیهکننده میگوید درصورتیکه همان نفر بود و خندهکنان میرود.
با خودم فکر میکنم چطور عاقبت اعتماد به دیگران برایمان گران تمام نمیشود.
روز شصت و یک
۱۸بهمن۱۴٠۲
داستان مفسدهجو در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
مردی در مقابله بازپرس عدلیه ایستاده است. از او در مورد مهرهای که از قطار باز کرده است میپرسد. او هم جواب میدهد که برای وزنه درست کردن باز کرده است تا ماهی شکار کند.
بازپرس اول باور نمیکند بعد میگوید میدانی باعث خارج شدن قطار از روی ریل و کشته شدن مردم میشوی.
مرد هم میگوید همه را باز نمیکند و میگذارد بعضی مهرهها بماند.
در نهایت حکم به زندانی شدنش میدهد که مرد شروع به اعتراض میکند.
با خود فکر میکنم آدمهاتا کجامیتوانند از درستی کارشان مطمئن باشند؟
روز شصت و دو
۱۹بهمن۱۴٠۲
داستان در غربت در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
یک آقای فرانسوی که زمانی معلم سر خانه مردی اهل روسیه است با او زندگی میکند.
صاحبخانه سر میز شام شروع به بد و بیراه گفتن به کشور فرانسه میکند. مرد ناراحت میشود و میخواهد به کشورش برگردد.
صاحبخانه میگوید پاسپورتش را گم کرده است. بهتر است با هم آشتی کنند.
اما باز سر میز شام همان حرفها تکرار میشود.
با خود فکر میکنم آدمها چه روابط پیچیدهای برای در کنار هم ماندن دارند.
روز شصت و سه
۲٠بهمن۱۴٠۲
داستان دو روزنامهچی در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
یک کارمند روزنامه به دلیل نبودن ایدهای بکر برای نوشتن قصد خودکشی در دفترش را دارد. طنابی هم آویزان کرده است.
همکارش به اتاقش میآید و سعی میکند منصرفش کند اما موفق نمیشود.
در نهایت خودش را میکشد و همکارش شادمان مطلبی مینویسد و به طرف ساختمان هیأت تحریریه میرود تا دستمزد بگیرد.
با خودم فکر میکنم آدمها از هیچ خبری برای تعریف کردن نمیگذرند.
روز شصت و چهار
۲۱بهمن۱۴٠۲
داستان کدخدا در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
کدخدا خطاب به میخانهچی داستانی تعریف میکند. در مورد مردی میگوید که بیست سال است در یک کارخانه کار میکند و پولدار است. یکدفعه دلش برای زادگاهش تنگ میشود و به آنجا میرود. مردم ده میخواهند پولی از او بگیرند اما او پول مفت به کسی نمیدهد تا مردم از من کمک میخواهند. منم به آنها میگویم که او را کدخدا کنند. او را به زور مجبور میکنند کدخدا شود. او پیش فرمانداری میرود و میگویند باید سه سال خدمتکند بعد انصراف دهد. در نهایت از من کمک میخواهد. از او صد روبل میگیرم و میگویم جیب مرا بزن تا برایت سابقه درست شود. چند روز زندان بیفتی و انصراف دهی. همین کار را هم میکند.
با خودم فکر میکنم آدمها مجبورند برای خواستههایشان دست به چه کارهایی بزنند.
روز شصت و پنج
۲۲بهمن۱۴٠۲
داستان ییلاقیها در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
تازه عروس و دامادی در طول سکوی راهآهن با هم راه میروند. از زیبایی شب پیشرو با هم حرف میزنند. از شام خوشمزهای که پخته شده است.
ناگهان خانواده عموی داماد از قطاری که میایستد، بیرون میآیند و امیدوار هستند که مزاحم نشده باشند.
حالا زن و شوهر با خشم و نفرت به هم نگاه میکنند و از مهمانها دعوت میکنند به خانهشان بیایند.
با خود فکر میکنم چقدر احساسات آدمها ناپایدار میتوانند باشند که با کوچکترین رفتاری تغییر میکنند؟
روز شصت و شش
۲۳بهمن۱۴٠۲
داستان سگ گرانقیمت در سال ۱۸۸۵ نوشته شده است.
ستوانی کنار افسر داوطلبی مشروب میخوردند که ستوان پیشنهاد داد سگش را که سگی اصیل است، بخرد.
افسر درخواستش را رد کرد. ستوان قمیت سگ را پایین آورد. باز افسر رد کرد و گفت اگر نر بود باز یک کاری میشد کرد.
ستوان شروع به حرف زدن در مورد نر بودن سگ کرد. اما تهش افسر درخواستش را رد کرد.
قبل رفتن ستوان از او خواست مجانی سگ را ببرد. باز هم افسر رد کرد.
موقع بدرقه کردن از افسر آدرس سلاخ میپرسد و چون افسر نمیداند. ستوان میخواهد سگ را به کشتارگاه برود و از شرش که نژاد درستی ندارد خلاص شود.
با خود فکر میکنم چطور با از دست رفتن راهی برای گول زدن آدمها صادقتر میشوند.
روز شصت و هفت
۲۴بهمن۱۴۰۲
داستان ناکامی در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
زن و شوهری پشت در اتاق دخترشان فالگوش ایستادهاند، تا جوان بیچارهای که با دخترشان حرف میزند گیر بیندازند. دعای خیر بدرقه راهشان کنند تا مجبور به ازدواج شود.
جوان که دبیریست که خوشنویسی یاد میدهد، ادعا میکند که میتواند بهترین اشعار را برای دختر بنویسد تا اجازه دهد دستش را ببوسد. دختر همان موقع اجازه دستبوسی را صادر میکند.
پدر و مادر دختر از فرصت استفاده میکنند و به اتاق میآیند. دعای خیر میکنند.
پدر میخواهد شمایل را به گردن جوان تسلیم شده بندازد که میفهمد اشتباهی عکس نویسنده را زنش به دستش داده است.
در بین دعوای خانوادگی، جوان میگریزد.
با خود فکر میکنم چطور از یک مهلکه میتوان جان سالم به در برد؟
روز شصت و هشت
۲۵بهمن۱۴٠۲
داستان جهت اطلاع شوهرها در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
نویسنده از نظرگاه دوم شخص داستان را بیان میکند. از دید مردی میگوید که میخواهد دل زن شوهرداری را ببرد.
با شیوههای قدیمی پاپیچ شدن جواب نمیگیرد.
بلکه باید بعد مدتی خودی نشان دادن، پنهان شود و بعد اتفاقی با شوهر زن دیدار داشته باشد و از زنش تعریف کند. بعد شوهرش برای زنش از صحبتهای او تعریف خواهد کرد. در دیدار نهم است که آدرس جایی که شبها راه میرود به شوهرش میدهد. زن هم شبانه به دیدار مردی میرود که درکش میکند.
با خود فکر میکنم چه چیز خیانت اینقدر دلفریب و جذاب است؟
روز شصت و نه
۲۶بهمن۱۴٠۲
داستان بزرگترین شهر روسیه در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
در این داستان مردم شهر تیم از اتفاقی که تبدیل به افسانهای شهرشان شده است حرف میزنند.
خبرنگاری روزی به شهر تیم میرسد و سورچی میپرسد که اسم شهر چیست و او میگوید تیم.
خبرنگار به خواب میرود تا بلکه از این شهر پر چاله بیرون روند. یک ساعت بعد میپرسد میفهمد هنوز در شهر است.
کالسکه در گودال فرو رفته است و سورچی با زحمت حیوان را میکشد.
خبرنگار باز به خواب میرود. دو ساعت بعد بیدار میشود و میفهمد هنوز در شهر است.
ساعتی بعد خبرنگار پشت میز مسافرخانهای مینشیند و مینویسد بزرگترین شهر روسیه مسکو نیست و تیم است.
با خود فکر میکنم قضاوت زودهنگام ما تا چه اندازه نتیجه زیانباری میتواند داشته باشد؟
روز هفتاد
۲۷بهمن۱۴٠۲
داستان دلتنگی در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
سورچی شب برف میبارد. هر کسی را سوار میکند میخواهد غم از دست دادن بچهاش بگوید. اما کسی گوش نمیدهد.
به کاروانسرا بر میگردد. همه خوابیدهاند. یک سورچی جوان بیدار میشود و آب میخواهد. بعد خوردن آب میخواهد با او حرف بزند اما انگار او هم گوش نمیکند.
میرود تا به اسبش سر بزند.
کنار اسبش مینشیند و آخر سر غم خودش میگوید.
با خود فکر میکنم نمیتوان غم را در دل خود نگه داشت.
روز هفتاد و یک
۲۸بهمن۱۴٠۲
داستان ولوله در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
دختری که معلم سرخانه است وقتی از بیرون به خانه میآید، میبیند خانه در وضعیت آشفتهای قرار دارد. وقتی به اتاقش میرود خانم خانه در حال گشتن وسایلش است. با آمدنش با عجله از اتاق خارج میشود.
دختر احساس میکند به او اهانتی شده است. خدمتکار خانه میگوید گلسر خانم گم شده است و همه کارکنان را گشته است.
سر میز شام که میرود خانم خانه از اینکه دزدی در خانه است ناراحت است.
دختر به اتاق میرود و مشغول جمع کردن وسایلش میشود، دیگر نمیتواند این اهانت را تحمل کند. مرد خانه به اتاقش میآید و میخواهد بماند و اعتراف میکند که خودش گلسر را دزدیده است. چون زنش تمام ثروتش را تصرف کرده است و به او پولی نمیدهد. از او میخواهد بماند تا انسانیت نمیرد.
نیمساعت بعد دختر در راه خانهاش است.
با خود فکر میکنم چه چیزهایی را میشود تحمل کرد؟
روز هفتاد و دو
۲۹بهمن۱۴٠۲
داستان فرانسوی کودن در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی که دلقک سیرک است برای خوردن ناهار به رستوران میرود.
در حالی که منتظر آوردن سفارشش است، مردی خوش منظر و کمی فربه را میبیند که پشت سر هم غذا سفارش میدهد و بلافاصله میخورد. تازه میگوید تهبندی کرده است و برای ناهار دعوت شده است.
مردی که در حال تماشای اوست فکر میکند میخواهد خودکشی کند. به او میگوید زن و بچه دارد. زیاد میخورد.
مرد خوش منظر میگوید خودش پول غذایش را میدهد و همه همینقدر میخورند.
مرد وقتی به اطراف نگاه میکند، میبیند همه در حال خوردن هستند. احساس میکند در سرزمین عجایب است.
با خود فکر میکنم چقدر میتوان در کاری زیادهروی کرد؟
روز هفتاد و سه
۳٠بهمن۱۴٠۲
داستان شوخی کوچولو در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی از زنی میخواهد در یک زمستان سوار سورتمه شود. زن بسیار میترسد اما با اصرارهای مرد تسلیم میشود. در میانه راه وقتی باد شدت میگیرد، مرد میگوید دوستت دارم.
زن نمیداند صدای باد است یا مرد.
دو دفعه دیگر سوار میشود و باز همان جمله را در باد میشنود. اما مطمئن نیست که شنیده است یا نه.
روزهای بعد با وجود ترس زیادش از سورتمه سواری با مرد همراه میشود تا جمله را بشنود.
یکبار زن حتا تنها به سورتمهسواری میرود اما مرد نمیداند آن جمله را از باد شنیده است یا نه.
یکروز قبل رفتن مرد، از پشت دیوار چوبی زن را میبیند که در باد ایستاده و منتظر شنیدن همان جمله است. مرد دوباره جمله را در باد زمزمه میکند. زن از خوشحالی بازوانش را به سمت باد دراز میکند.
سالها میگذرد و زن با کسی دیگر ازدواج میکند و صاحب فرزند میشود اما آن ماجرا را هنوز فراموش نکرده است.
مرد اصلن نمیداند چرا با او شوخی کرده است.
با خود فکر میکنم آدمها تا کجا میتوانند وسیله سرگرمی باشند؟
روز هفتاد و چهار
۱اسفند۱۴٠۲
داستان آگافیا در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی از دید خودش زندگی پسری ۲۵ ساله را روایت میکند.
ابن پسر با وجود خوش هیکل بودن کار مفید جسمانی انجام نمیدهد. بیشتر دوست دارد به یک نقطه خیره شود و در افکارش غرق شود. بنابراین به عنوان مترسک سر جالیز استخدام میشود. با اینکه مورد تمسخر دیگران قرار میگیرد. این کار را دوست دارد.
راوی یک شب با او صحبت میکند. میفهمد مورد علاقه خانمهاست. برایش غذا و لباس میآورند. در همین هنگام زنی تازه عروس سوزنبان پیش آنها میآید.
کمی با هم مشروب میخورند. بعد پسر به دنبال گرفتن پرندهای که صدایش را شنیده است وارد بیشه میشود.
زن بیتاب است. میترسد شوهرش از سرکار برگردد و نبود او را ببیند. در آخر پسر میآید. راوی بلند میشود جای دیگری میرود. بعد که زمان میگذرد راوی به سراغ زن میآید به او هشدار میدهد شوهرش برگشته است. زن اما مست است و نمیخواهد برود. صبح میشود.
پسر سراغ راوی میآید. راوی درباره زن میپرسد. پسر به زن اشاره میکند که دارد به سمت جایی میرود که شوهرش ایستاده است. پسر بیخیال نگاهش میکند و دلش برای زن میسوزد انگاردلش برای حیوانی بسوزد.
با خود فکر میکنم چطور آدمها مرز خطر را پشت سر میگذارند؟ خطری که بینهایت از آن میترسند.
روز هفتاد و پنج
۲اسفند۱۴٠۲
داستان عشق در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
راوی پسریست که سر گذشت دلدادگیاش به یک دختر را تعرفیف میکند.
چطور از نامههای عاشقانه شروع شد به قرار ملاقات در پارک و تصور زندکی مشترک. بعد مراسم عقد و نامزدی که لنگ در هوا مانده است تا ازدواج کنند.
چون نمیتواند ساعتی با نامزدش تنها باشد.
حال که ازدواج کرده است. زنش یک در بازکن را نمیتواند پیدا کند. لبهایش هم در حال چیزی جویدن است. اما او همه اینها را به خاطر عشق میبخشد.
با خود فکر میکنم چطور آدمها میفهمند عاشق ماندهاند؟
روز هفتاد و شش
۳اسفند۱۴٠۲
داستان مرد آشنا در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
زنی زیبا که از بیمارستان مرخص شده است با لباسهای ساده و کهنهاش احساس شرمندگی میکند.
زن تنها انگشترش را میفروشد اما پول زیادی بدست نمیآورد.
به مردهای آشنایی که میشناسد فکر میکند و در آخر سراغ دندانپزشکی میرود که سه ماه پیش لیوان آبجویی روی سرش خالی کرده است.
همین که به مطب میرسد با لباسهای سادهاش خجالت میکشد. در میزند و منتظر دکتر میماند. دکتر به او میگوید چه فرمایشی دارد و او به دروغ میگوید دندانش درد میکند. دکتر بعد معاینه دندان کرم خورده آن را میکشد. بعد تنها پولش را میگیرد.
زن در حالی که خون دهانش را تف میکند و به زندگی دشوارش فکر میکند.
روز بعد در جایی لباس نو و کلاهی قرمز میرقصد.
با خود فکر میکنم چقدر هر روز میتواند متفاوت با روز دیگری باشد.
روز هفتاد و هفت
۴اسفند۱۴٠۲
داستان خوش اقبال در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی وارد یک واگن میشود که پنج مسافر دارد.
شاد و شنگول از حماقتش برای گم کردن واگنش میگوید.
یکی از مسافران او را میشناسد و از او میخواهد بنشیند. از او میپرسد کجا میخواهد برود.
مرد میگوید نمیداند و همین امروز ازدواج کرده است و راهی سفر ماه عسل است.
بقیه تبریک میگویند و او از خوشبختیاش میگوید. درنهایت آقای بازپرس در واگن را باز میکند. مرد تازه وارد به او میگوید وقتی به واگن مورد نظر رسید به تازه عروس بگوید اینجاست. بازپرس هم میگوید این قطار واگنی به این شماره ندارد.
مرد میفهمد قطار اشتباهی سوار شده است.
مسافران پیشنهاد میدهند اولین ایستگاه پیاده شود و برای زنش تلگرام بفرستد و با قطار سریع السیر خودش را به او برساند، چون پول ندارد مسافران پول جمع میکنند و به داماد خوشاقبال میدهند.
با خود فکر میکنم چطوری میتوان در هر شرایطی خود را کنترل کرد و بدون ناراحتی راهی را انتخاب کرد.
روز هفتاد و هشت
۵اسفند۱۴٠۲
داستان در مدرسه شبانهروزی در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
معلم مردی پیش خانم مدیر در دفتر نشسته است تا درخواست افزایش حقوق بکند.
معلم از زیبایی رویان دهههای گذشته میگوید و بعد از زشتی دانشآموزان امروزی گله میکند.
مدیر مخالفت میکند و اسم چند دانشآموز را میگوید چون معلم قانع نمیشود.
یکی از دانشآموزان نامبرده را به دفتر فرا میخواند. از حواسپرتی دختر در کلاس درس ریاضی شکایت میکند و او را نصیحت میکند.
معلم جز زیبایی چیزی نمیبیند اما وقتی دختر میرود، باز هم از زیبا نبودنش میگوید. در آخر از زیبابودن بیشتر مدیر میگوید و با افزایش حقوقش موافقت میشود.
با خود فکر میکنم جطور غیرمستقیم میتوان به خواسته خود رسید؟
روز هفتاد و نه
۶اسفند۱۴٠۲
داستان در ییلاق در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی نامهای دستش میرسد که در آن زنی اعتراف به عشق کرده است.
مرد هشت سال است ازدواج کرده است.
اول با خود فکر میکند که محال است به وعدهگاه برود اما کم کم وسوسه میشود.
مدت زیادی با خود درگیر است و در آخر تصمیم میگیرد از دور نگاهی به آن الاچیق بیندازد.
به آنجا میرود و در کمال تعجب برادرزنش را میبیند. از او میخواهد برود تا او در آنجا چرتی بزند اما برادرزنش قبول نمیکند و میگوید میخواهد رسالهاش را بنویسد.
مرد با عصبانیت از آنجا میرود. سر میز شام هنوز عصبانی است و به زنش پرخاش میکند که چرا میخندد.
زنش میگوید او نامه را برای هر دوی آنها نوشته است تا شوهر و برادرش از خانه بروند تا کف اتاقها را بشورد.
با خود فکر میکنم چه وسوسههایی من را به انجام کارها وادار کرده است؟
روز هشتاد
۷اسفند۱۴٠۲
داستان خوانندهی کر در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
در مورد زنی آواز خوان که با مردی در خانهاش نشسته است که در میزنند.
مرد مخفی میشود. مهمان جدید همسر مرد است.
همسر مرد میگوید که شوهرش بدهی دارد و از آواز خوان میخواهد تمام هدیههای شوهرش را پس دهد.
آوازخوان اول انکار میکند سپس هدیههای مرد را میآورد، با گریه و زاری زن و تهدید به زانوزدن در مقابلش، تمام هدیههایی که از بقیه گرفته است را به او میدهد.
وقتی زن میرود. مرد از اینکه غرور زنش را خدشه دار کرده است پشیمان است، با دید تحقیر به آوازخوان نگاه میکند و از در بیرون میرود.
آواز خوان از یک سو احساس آزاردگیخاطر دارد و از سوی دیگر تمام هدایایش را از دست داده است. بنابراین به تلخی اشک میریزد.
با خود فکر میکنم چطور آدمها بیتوجه به دیگری جوری که میپسندند رفتار میکنند؟
روز هشتاد و یک
۸اسفند۱۴٠۲
داستان بدبختی در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی به زن شوهرداری ابراز علاقه میکند.
زن پیش او آمده تا بگوید شوهر و بچهاش را دوست دارد و نمیخواهد زندگیاش خراب شود.
مرد میگوید میداند زن وسوسه شده است چرا که به ملاقات او برای راضی کردنش آمده است.
زن از پیش او فرار میکند. تصمیم میگیرد با شوهرش به مسافرت برود اما شوهرش میگوید تنهایی برود.
زن میترسد مرد عاشق به دنبالش بیاید. اما به دنبال حفظ کردن عفتش میخواهد از آن شهر برود.
شب موقع مهمانی از فکر سفر شادمان پیانو میزند. میخواهد به مرد بگوید میخواهد با شوهرش به سفر برود اما قبل صحبتش دوباره مرد ابراز علاقه میکند.
زن عصبی آخرشب بار دیگر از شوهرش میخواهد با او سفر بیاید وگرنه او را از دست میدهد چون خیال میکند عاشق شده است.
شوهرش حرف زن را خیالبافی میداندـ
زن میگوید میرود قدم بزند و از شوهرش میخواهد همراهیاش کند، این آخرین امیدش است که ناامید میشود.
زن در حالی که به خود زنیکه فاسد میگوید به راهش ادامه میدهدـ
با خود فکر میکنم از عهده کدام کشمکش درونی برنیامدهام؟
روز هشتاد و دو
۹اسفند۱۴٠۲
داستان جوراب صورتی در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی از دیدن هوای ابری و بارانی که میبارد دلش میگیرد. چون نه میتواند به شکار برود و نه هنوز روزنامه رسیده است.
از زنش میخواهد بگذارد تا نامهای که برای خواهرش مینویسد بخواند.
زنش اجازه میدهد اما میگوید چیز جالبی از آن در نمیآید.
مرد بعد خواندن از آن همه جمله بیسروته و غلط املایی تعجب میکند.
از زنش میپرسد دببرستان را تمام کرده است و زنش پاسخ مثبت میدهدـ
بعد انتقادهای بسیار به سر میز ناهار میروند.
مرد با خود فکر میکند زندگی با زنی که ساده است فایدههایی هم دارد.
اینکه دخالتی در امور او نمیکند و فقط به پخت و پز میپردازد.
با خود فکر میکنم آدمها چگونه خودشان را برای کنار آمودن با وضعیت موجود قانع میکنند؟
روز هشتاد و سه
۱٠اسفند۱۴٠۲
داستان وای دندانم در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی از دنداندرد رنج میبرد. داروهای خانگی افاقه نمیکند.
به هر دری میزند اما فایده ندارد.
در آخر آدرس دکتری گیر میآورد. به مطب دکتر میرود. مراجعهکنندگان زیادی در نوبت هستند. بیقرار منتظر میماند.
در آخر به دکتر میگوید دندانش را بکشد.
بعد دکتر میگوید وکیل دادگستری است و باید به طبقه پایین برود.
مرد بینوا فقط راه شلیک گلوله به شقیقه یا
سر کشیدن سه بطری کنیاک برایش میماند.
با خود فکر میکنم مرز ناچاری انسان کجاست؟
روز هشتاد و چهار
۱۱اسفند۱۴٠۲
داستان مرد غیر عادی در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی به سراغ قابله میرود تا به کمک زنش بیاید. زن موافقت میکند و حاضر میشود.
قبل رفتن مرد میگوید چقدر پول میگیرد.
قابله میگوید هر چقدر پول بدهد.
مرد میگوید خوشش نیامده است و او فقط دو روبل میتواند بدهد.
قابله میگوید حاضر است مجانی کار کند و دو روبل نگیرد.
مرد قبول نمیکند مجانی کار کند و میرود.
نیمساعت بعد بر میگردد. به زن میگوید کسی را پیدا نکرده است کمک کند.
زن با او همراه میشود تا به کمک زنش برود.
مرد بدون حرفی یا واکنشی او را همراهی میکند. بعد به دنیا آمدن بچه هم در مورد مخارج بچه حرف میزند.
زن قابله صبح از خانه خارج میشود و یادش میرود پول خود را بگیرد اما ترجیح میدهد بیخیال پولش شود.
با خود فکر میکنم چه رفتاری باعث تعجب آدمها میشود؟
روز هشتاد و پنج
۱۲اسفند۱۴٠۲
داستان رؤیاها در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مرد ولگردی که تحتالحفظ دو پاسبان در حال حرکت است. شروع به تعریف داستان زندگیاش میکند.
اول میگوید اسمش را نمیداند اما بعد میگوید که به خاطر همدستی در قتلی که مادرش انجام داده است به هفت سال حبس محکوم شده است و از زندان فرار کرده است.
در واقع مادرش در نوشیدنی اربابش مرگ موش ریخته است و چون او لیوان را به ارباب داده است، محکوم شده است.
خود را مردی عفیف میداند که به احکام دینیاش عمل میکند و لب به مشروب نمیزند. به آنها میگوید دوست دارد او را به سیبری تبعید کنند. آنجا به او زمین میدهند و او بلد است ماهیگیری کند. زن میگیرد و بچه میآورد.
پاسبانان به او یادآوری میکنند که او خیلی نحیف است و در راه خواهد مرد.
مرد این حقیقت تلخ را قبول میکند و به دستگیر شدنش فکر میکند.
با خود فکر میکنم چطور میشود از خراب شدن رویاهای یک نفر جلوگیری کرد؟
روز هشتاد و شش
۱۳اسفند۱۴٠۲
داستان واقعه در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
دو کودک خوشحال از زایمان گربه مادهشان با سه بچهگربه او بازی میکنند. اما پدر و مادر بچهها از حضور بچهگربهها در دور و بر خود راضی نیستند.
پدر تهدید میکند آنها را در چاه فاضلاب میاندازد.
بچهها گریه میکنند و قول میدهند دیگر به آشپزخانه نروند.
عصر وقتی عمو بچهها با سگ بزرگش میآید. از او میخواهند تا از پدرشان بخواد بگذارد بچهگربهها را به اتاقشان ببرند.
بچهها یواشکی سگ را به آشپزخانه میبرند تا نقش پدر بچهگربهها را بازی کند.
بعد مدتی خدمتکار خبر میآورد که سگ هر سه بچهگربه را خورده است. اما هیچکس سگ را سرزنش نمیکند و تنها گربهماده درمانده به همهجا به دنبال بچههایش سر میزند.
با خود فکر میکنم رابطه حیوانات با هم چقدر شبیه به انسانهاست؟
روز هشتاد و هفت
۱۴اسفند۱۴٠۲
داستان سخنران در سال ۱۸۸۶ نوشته شده است.
مردی از دوستش میخواهد سخنران مراسم تدقین رئیس بخششان باشد.
او نیز قبول میکند. شروع به سخنرانی میکند.
درست است که سخنرانی دلنشینی میکند اما حرفهایی که میزند با مرده نمیخواند.
مرده زن دارد اما او از تجرد او سخن میگوید، حتا از زشتیاش با وجود قلبی مهربان صحبت میکند. تازه بدتر از همه اینکه مرده را با نام کسی دیگر میخواند.
بین سنخرانی ناگهان حرف خود را قطع میکند و به مردی که کنار مسجمهایستاده است خیره میشود و میگوید او که زندهاس.
دوستش به او میگوید دو سال پیش رئیسش عوض شده است و از او میخواهد ادامه دهد.
بعد اتمام سخنرانی بقیه با خنده از او میپرسیدند که آدم زنده را که دفن نمیکنند.
رئیس قبلی هم از اینکه او را زشت خوانده پیشش شکایت میکند.
با خود فکر میکنم چه احساسی پیدا خواهیم کرد اگر نظر واقعی مردم را در مورد خودمان بدانیم؟
روز هشتاد و هشت
۱۵اسفند۱۴٠۲
داستان صدف در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
داستان از زبان پسربچه هشت سالهای روایت میشود که بیماری خاصی دارد.
پدرش پولی ندارد و جلوی یک رستوران ایستادهاند.
پسر میتواند کلمه صدف را بخواند اما تا به حال صدف ندیده است.
از پدرش میپرسد و میفهمد جانوری آبزی است. خوردن صدف را تصور میکند. از خوردنش لذت میبرد. بعد از پدرش میشنود که زنده خورده میشود.
بعد صدف را جانوری با چشمهای باز تصور میکند اما از تصور خوردنش دست برنمیدارد و فریاد میزند که صدف میخواهد.
دستی او را به داخل رستوران میبرد. پسر چشم بسته آن غذای بدبو را میخورد. بعد میفهمد در حال خوردن چیز سفتی ست. به او میخندند که لاک خوردنی نیست.
با خود فکر میکنم چطور میشود چیزی را بدون دیدن تا حد قابل باوری تصور کرد؟
روز هشتاد و نه
۱۶اسفند۱۴٠۲
داستان شب پیش از محاکمه در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
مردی تعریف میکند شب قبل از محاکمهاش در یک چاپارخانه میماند.
اول متوجه زنی زیبا میشود که پشت تجیر است. بعد میشنود که از زیاد بودن ساس شکایت دارد. خطاب به او میگوید گرد بابونه دارد و تعارفش میکند و ادعای دکتری میکند.
زن هم شوهرش را از خواب بیدار میکند تا گرد را بگیرد.
بعد از مدت زمانی خواب از سرشان پریده است و شروع به حرف زدن میکند.
شوهر زن حتا از مرد میخواهد زن را معاینه کند چون احساس خفقان دارد.
در آخر بعد دریافت نسخه ده روبل هم به او برای دستمزد میدهد.
وقتی مرد برای محاکمه میرود در جایگاه دادستان شوهر همان زن دیشب را میبیند.
احساس میکند شوهر زن هر کاری برای مجرم نشان دادنش انجام خواهد داد.
با خود فکر میکنم چه زمانی روابط به ضررمان تبدیل شده است؟
روز نود
۱۷اسفند۱۴٠۲
داستان نقاب در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
مردی نقابزده با همراهانش وارد قرائتخانه میشوند. روزنامهها را پایین میاندازد و بساط مشروب را به پا میکند.
پنج مردی که آنجا حضور دارند اعتراض میکنند و میگویند از مقامات هستند.
بعد کار به داد و بیداد کشیده میشود.
کلیه ماموران انتظامات را خبر میکنند و شروع به نوشتن صورت جلسه میکنند.
مرد نقابدار به آنها میخندد و در نهایت نقاب را از صورتش بر میدارد.
همگی جا میخورند.
ساعت حدود دو نیمه شب است که مرد نقاب، دار از قرائتخانه بیرون میآید و همه میخواهند او را به منزل برسانند.
او میخندد و میگوید تا به حال انقدر نخندیده است. روشنفکرها بعد از روانه کردنش خداروشکر کردن که ولینعمت را ناراحت نکردهاند.
با خود فکر میکنم چطور موضوعی با پیش آمدن موشوعی دیگر نادیده گرفته میشود؟
روز نود و یک
۱۸اسفند۱۴٠۲
داستان در قبرستان در سال۱۸۸۴ نوشته شده است.
چند مرد در قبرستانی راه میروند.
یک نفر میگوید صاحب یک قبر میشناسد که در اثر ضربه خونریزی مغزی کرده است.
یک هنرپیشه از راه میرسد و از هنرپیشه مردهای حرف میزند که باعث بدبختیاش شده است. او را با دنیای هنر آشنا کرده است. حالا نه هوش درست و حسابی دارد و نه پولی و نه استعدادی. به سلامتی مرده مینوشد و میگوید دکتر به خاطر مشروبخواری جوابش کردهاند.
در راه برگشت چهار گورکن را دیدند که تابوت زیر باران جا به جا میکردند.
با خود فکر میکنم عمر انسان صرف چه چیزی باید شود؟
روز نود و دو
۱۹اسفند۱۴٠۲
داستان بوقلمون صفت در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
افسری متوجه مردی میشود که در خیابان دنبال سگی میدود. از او میپرسد چه شده که میگوید کاری به کسی نداشته و سگ گازش گرفته است و باید تقاص پس بدهد.
افسر میپرسد سگ مال کیست و یکی میگوید مال ژنرال است.
یکی میگوید به این سگ نمیخورد مال ژنرال باشد و باید آن را کشت.
یکی میگوید آن مرد میخواست با سیگار پوزه سگ را بسوزاند که سگ انگشتش را گاز گرفته است.
مرد میگوید دروغ است.
آشپز ژنرال رد میشود از او میپرسند سگ مال آنهاست که میگوید ژنرال از این سگها ندارند.
افسر میگوید باید کارش را ساخت. سگ ولگردیست.
آشپز ادامه میدهد مال برادر ژنرال است که مهمان آنهاست.
افسر میگوید پس برادرشان به دیدنشان امده است. سگ بانمکی است.
آشپز سگ را میبرد. جمعیت به ریش افسر میخندند.
با خود فکر میکنم چه آدمهایی نظرشان را دائم عوض میکنند؟
روز نود و سه
۲٠اسفند۱۴٠۲
داستان اشکهای پنهانی در سال۱۸۸۴ نوشته شده است.
فرمانده شهر در مورد شامی میگثید که خوردنش میچسبد.
بازرس آموزشکاه صحبت از خوردن ماهی شور میکند. اما نصفه شب جایی باز نیست که بروند.
معاون شهربانی از مخلفات ماهی شوری میگوید که قبلن خورده است.
فرمانده پادگان همه را به خانهاش دعوت میکند و میگوید زنش را بیدار نمیکند اما کلید انبار دست زنش است.
مجبور میشود سراغ زنش برود. اول قربان صدقهاش میرود. کلید را نمیدهد. بعد او را به مار تشبیه میکند. بعد گریه زاری میکند. در آخر کلید را میگیرد. اما زنش هم میآید. بالاخره مهمانان شام میخورند و میروند.
بازرس آموزشگاه به خانه میرسد شروع به آه و ناله میکند و زنش را به خاطر زندگی قشنگ دیگران لعنت میکند.
با خود فکر میکنم ما چقدر از واقعیت زندگی دیگران را میتوانیم ببینیم؟
روز نود و چهار
۲۱اسفند۱۴٠۲
داستان آلبوم در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
مردی از طرف همکارانش آلبوم یادبودی تحویل میگیرد که دارای عکس تمامی آنهاست.
مرد آلبوم را به خانهاش میبرد. دخترش از آلبوم خوشش میآید. عکس ها را از آلبوم بیرون میآورد و به جایش عکسهای دوستان خودش را میگذارد.
عکسهای افتاده شده را هم جمع میکند و رویشان نقاشی میکشد.
عکس سر پدرش را روی قوطی کبریت چسباند و به عنوان مجسمه به او تقدیم کرد.
مرد با مهر لپ دخترش را بوسید و گفت برود به مادرش هم نشان دهد.
با خود فکر میکنم چه چیزی باعث میشود رفتاری غیرقابل انتظار از دیگران دید؟
روز نود و پنج
۲۲اسفند۱۴٠۲
داستان مرد مغرور در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
در یک مراسم عروسی مرد ساقدوشی متوجه مردی میشود که زیباست و صورتی گندمگون دارد. با خودش میگوید حتمن احمق است.
پیش او میرود و از او میخواهد چیزی با او بنوشد. بعد از او میخواهد بگوید کیست. اما مرد گندمگون صحبت از غرورش میکند و میگوید به او نمیگوید کیست.
ساقدوش از عروس و داماد میپرسد آنها او را نمیشناسند.
ساقدوش پیش مرد گندمگون برمیگردد و از او میخواهد کارت دعوتش را نشانش دهد.
باز هم مرد گندگون امتناع میکند.
ساقدوش چند تا از دوستانش را صدا میزند و زیر بغل مرد گندمگون را میگیرند و بیرونش میاندازند.
مرد گندمگون میگوید بیایید از گاریچی من بپرسید من کی هستم.
بعد مشخص میشود آدم سرشناسی است و کارت دعوت داشته است.
ساقدوش از او میپرسد چرا قبلن نگفته است و از او دعوت میکند چیزی بنوشد.
مرد گندگمون به بوفه برمیگردد و میگوید آدم مغرور سر خم نمیکند و تسلیم احدی نمیشود.
با خود میگویم آدمها چقدر برای اثبات چیزی تلاش میکنند که ارزشی ندارد؟
روز نود و شش
۲۳اسفند۱۴٠۲
داستان سکوت یا پرحرفی؟ در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
دو دوست که یکی پرحرف و یکی خجالتی و کمحرف بودند سوار قطار شدند و قصد کردند زن جوانی را بهدام بندازندـ
مرد پرحرف توانست بعد از مدتی حرف زدن با تعریف زیاد از زن را به دام بیندازد. با هم در ایستگاهی پیاده شدند و مدت درازی به واگن برنگشت. وقتی برگشت از کم حرفی دوستش انتقاد کرد.
دوستش هم سعی بر تغییر رفتارش کرد. رفت پیش مردی نشست و شروع به صحبت کرد. مرد هم مشتاقانه از او در مورد همه چیز سوال میپرسید. او هم جواب میداد. در ایستگاهی آن مرد بازوی او را گرفت و از قطار پیاده کرد. دو سال تمام غیبش زد.
وقتی بعد دوسال دوستش او را دید و پرسید کجا بوده است. بعد از اینکه داستانش را تعریف کرد. دوستش گفت میخواستی زیادی حرف نزنی مگر نشنیدی زبان سرخ سر سبز را بر باد میدهد.
با خود فکر میکنم چطور میشود سنجیده سخن گفت؟
روز نود و هفت
۲۴اسفند۱۴٠۲
داستان دو نامه در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
مردی از خارج برای عموی خود نامهای مینویسد.
از او میخواهد به دیدن همسایه از خارج برگشته خود برود. از حال دخترشان برایش بنویسد چون او را دوست دارد و بعد شش سال او را فراموش نکرده است.
حالا توانسته شغلی دست و پا کند و پول دارد. بپرسد آیا هنوز به او فکر میکند؟
عمویش جواب میدهد که به دیدنشان رفته است. دخترشان یادش بود که او کیست و حتا اشک در چشمهایش حلقه زد. به او توصیه میکند پولهایش را الکی خرج نکند.
در بعدالتحریر نامه مینویسد که زیاد از نامهاش سر در نیاورده و به همه نشان داده است. حتا همان دختر همسایه و شوهرش نامهاش را دیدند و از نامهاش تعریف تمجید کردهاند.
با خود فکر میکنم گاهی چه میخواهی چه برداشت میشود.
روز نود و هشت
۲۵اسفند۱۴٠۲
داستان انتقام زن در سال ۱۸۸۴ نوشته شده است.
پزشکی در خانه زنی را میزند و میگوید از او خواستند به آنجا بیاید.
زن میگوید شوهرش دندان درد بود و چون دیر آمده پیش دندانپزشک رفته است.
پزشک ناراحت میشود و طلب حق القدم میکند.
زن میگوید پولی در خانه ندارد و دست شوهرش است.
دکتر شروع به سرزنش آنها میکند.
زن با نامهای از کاسب سر کوچه پول قرض میکند. بعد از آمدن خدمتکار یک روبل را به دکتر میدهد.
دکتر قبول نمیکند و طلب پنج روبل میکند.
زن خودش را به بیحالی میزند.
پزشک بعد ساعتی از آنجا میرود.
با خود فکر میکنم چطور میشود دیگران را با حرف زدن قانع کرد؟
روز نود و نه
۲۶اسفند۱۴۰۲
داستان خوشحالی در سال۱۸۸۳نوشته شده است.
پسری با خوشحالی به خانه میآید و به خانواده خود خبر میدهد که حالا تمام روسیه او را میشناسند.
بعد روزنامهای را از جیبش در میآورد و به پدرش میگوید بخواند. در روزنامه نوشته است. درحالیکه پسر مست بوده است از مغازه آبجو فروشی بیرون میآید، سکندری میخورد و زیر پای اسب میآید. به کلانتری برده میشود و پزشک معاینهاش میکند. برای ضربه سطحی پشت گردنش کمپرس آب سرد تجویز کرده است.
پسر بعد از خواندن پدر، روزنامه را میگیرد و شادمان روانه خانه دوستانش میشود.
با خود فکر میکنم به چه دلایل سادهای میتوان احساس خوشحالی کرد.
روز صد
۲۷ اسفند۱۴٠۲
داستان نزد سلمانی در سال ۱۸۸۳ نوشته شده است.
مردی نزد پسری برای کوتاه کردن موی سرش میآید. خبر عروسی دخترش را میدهد.
پسر جا میخورد و میگوید عاشق هم بودهاند. برای همین موی سر مرد را بدون پول همیشه کوتاه کرده است.
مرد میگوید او پولی در بساط ندارد و لایق دامادیاش نیست.
پسر هم سر مرد را نصفه تراشیده به حال خودش میگذارد و میگوید بدون پول کوتاه نمیکند.
مرد هم با سر نیمه تراشیده بیرون میرود و منتظر بلند شدن نیمه سرش میماند تا جشن عروسی دخترش را بگیرد.
با خود فکر میکنم آدمها چقدر جالبند و عکسالعمل آنها چقدر جالبتر است.




آخرین دیدگاهها