۱
تو را غم بود. تو را بس بود.
آمدی سر قبری گریه میکنی که مرده نیست.
پوسیده است دیگر حضور فیزیکی هم ندارد.
اما تو دلخوشی. به فاتحهای که میفرستی. به حس نزدیکی با فاصله تلی از خاک.
تو میخواهی حفظ کنی
یادی که در خاطرت هست زنده نگه داری.
یادی زنده کنی. زنده کنی. بعد او را رها کنی.
این کار اسمش چیست؟ شوک عصبی.
۲
زنده ماندن به نوعی آرزوی دیرینه ماست حتا شده است با یادی.
رهگذری عبوری که روزی دست بلند کرده است تا یک مسیری همراهت باشد.
بعد پیاده میشود.
نمیدانی کجا میرود. چقدر دیگر میرسد. به کجا میرسد. نمیدانی. تلاشی نمیکنی. کنجکاو نیستی. آدرس برگشت به مسیر را دنبال میکنی.
این تمام کاری ست که میکنی.
آدمها را جا میگذاری.
میتوانی خودت را هم جا بگذاری.
زمان که نمیایستد اما تو گاهی خودت را دور میاندازی. سعی میکنی فاصله خود را با خود حفظ کنی.
قوانین وضع میکنی. بایدهای و نبایدهای زیادی را حفظ میکنی. تا همین طوری به جلو بروی.
اگر خدای نکرده این فاصله بهم بخورد. تمام منظومه هستیات بهم میخورد. تو میمانی و تکههایی که نمیدانی از کجا باید پیدا کنی.
۳
تو میترسی.
تو از رو به رو شدن با خودت میترسی.



آخرین دیدگاهها