تو از پس تمام خاطرههایم سرک میکشی.
میتوانم هیچکاری نکنم.
بنشینم یک گوشهای و به تو فکر کنم.
به اینکه ندیدنت چقدر تو را از من دور کرده است.
به اینکه که چقدر عوض شدهای و امیدوارم عوضی نشده باشی.
به اینکه چه حرف مشترکی بین ما مانده است.
به اینکه دیدنت چه الزامی دارد. وقتی حرفی نیست.
و اینگونه میشود که تو را نمیبینم.
فقط به تو فکر میکنم.
گاهی. هرروز. ساعتها. بیوقفه.
و تو نمیدانی.




آخرین دیدگاهها