نعلبندیان از مرگ میگویی و تو چطور توانستی یک درجه بیشتر در رو به پذیرش مرگ را برایم باز کنی؟
چطور توانستی بنویسی و من بخوانمش.
باید میخواندم باید راهی برای خواندنش پیدا میکردم.
نوشتههای تو اکسیر است.
از مرگ حرف میزنی و چقدر متفاوت.
از فکر کردن میگویی از سوالهای ذهنی خودت و چطور سوالهای ذهنی من هم هستند و در ذهنم بالا و پایین میشوند.
از زمان حرف میزنی از گذشت زمان. از ساعت هفت و فکرکردن به کشتن کسی و وسیلهای برای کشتن.
به نظرت چه میشود که آدم میخواهد کسی را بکشد؟
موضوعی که همه گریزانیم از فکر کردن به آن. هر وقت میفهمیم کسی دیگری را کشته به این فکر میکنیم چطور به خود اجازه داده آدمی را بکشد و تو خودت را قاتل فرض میکنی. اجازه دادن به ناممکنهای ذهن هر کسی.
به قول شخصیتت شاید نفرت تنها ارزشی باشد که میماند، که به خاطرش دست به قتل میزنند.
تو قاتل میشوی؟ نمیشوی.
اما نگاه میکنی به دنبال شکار میگردی. از خود میپرسی با چه چیزی میشود دیگری را کشت، چه وسیلهای؟ بین طناب و چاقو دل دل میزنی. یک دله نمیشوی.
نگاه میکنی و من فکر میکنم. این نفرت و تنفر از آدمها چقدر برایم اتفاق میافتد. هر آدمی را که میبینم لبخند میزنم درست لحظهای از آن لبخند متنفر میشوم.
نمیتوانی کسی را بکشی. حوصلهات سر میرود، میخواهی خودت بمیری. میخواهی بفهمی آن طرف چه خبر است. سوال بزرگ هر ذهنی، آن طرف چه خبر است. حساب و کتاب چطور انجام میشود.
میروی آن دنیا و بعد آدمهای زیادی را میبینی که منتظرن. زمان زیادی منتظرن. زمانی که عجله داشتی خرجش کنی حالا آنجا درمانده میشوی. از یکی میخواهی برود کسی را بیاورد تا با او حرف بزنی. قبل رفتنش میپرسی اینجا حوصلهتان سر نمیرود؟
انگار میبینی خبری نیست، نه در این دنیا نه در آن دنیا. دوباره برمیگردی به این دنیا. ضعیفتر بر میگردی. ناتوانتر برمیگردی. درون قبر کفنپوش برمیگردی. و چقدر طول میکشد تا کفن را دربیاوری. چقدر میخوابی. به خواب نیاز داری. به فکر نکردن. به رهایی. به سوال نکردن. بعد دوباره میخواهی بمیری. در همان قبرستان. در حضور پیرمردی و عزائیل. پیرمردی که کت و شلواری برایت خرید و تو پولش را ندادی. این بده و بستان مالی. ارزش پول و وصل کردن آدمهای غریبه برای نمردن. عزرائیل از دستهبندی مرگ میگوید و راحتترین راه را قرص خواب میداند که تمام شده. مواد مخدر میماند و طناب و چاقو. تو که سری پیش با طناب گردن خودت را شکسته بودی قبول نمیکنی.
میگویی چقدر مردن مکافات دارد و حوصلهسربر است.. مرگ را حوصلهسربر توصیف میکنی، مرگ را. و چقدر بعضی از آدمها به مردن نیاز ندارند. و چقدر بخشی از زندگی ماست. و چقدر بغل کردنیست.
تو به راه میافتی. از خاطراتت با یک زن میگویی که انگار با مردهای زیادی بوده و میتواند باشد، که انگار خیانتی در کار است. خیانت باز هم سوالی برای فکر نکردن و در رفتن. فکر به این که آدمها چطور به هم خیانت میکنند بدون عشق؟
صحبتهای دو نفر از بیهودگی زندگی. از صبح را به شب رساندن و از اینکه فایدهاش چیست.
باریدن برف و هوا سردی. برف و پوشاندن. برف و ندیدن حیاط. سفیدی به جای سیاهی قبول کردن اما فرقی ندارد برف با شب. از قدیم که بهاری بود. از انتظار برای بهار دیگر برای شاد زیستن. برای امید. برای وعده، وعده دیگر برای زنده ماندن. سرکه خریدن از مردی در دکان تاریکی. سرکه نماد صبرکردن. پرسیدن از چه کردن. و جواب هیچ زنده هستم. اما لازمه زندگی کردن مشت گره کرده در هوا داشتن و فریاد زدن. زندگی یعنی گلایه، یعنی خشم داشتن برای داشتن یعنی طلبکار بودن. زندگی صلحپذیر نیست. نشستن در برف و تبدیل به آدم برفی شدن، آب شدن. تمنای آب شدن.
الحمدخواندن و با آقای ملک حرف زدن. از ارزشها حرف زدن. میگویی بیا یکبار از ارزشهای حیوانی حرف بزنیم. ارزشهای حیوانی. آری همین جمله به من خواننده تلنگر زد. این برتری فکر کردن. به اینکه بدی دیگران را خوبی خودت ببینی و جای خوبی و بدی انقدر برایت عوض شود که بگویی حیوان بودن هم مقام بالاییست.
بدیهیات شکیاتند و ما نمیدانیم. خراب کردن، آغاز کردن نیست، ادامه دادن است.
قسمت پایانی و ذبح شدن. از دست دادن دستها و پاها. تکه تکه شدن و مردن. گوشت قربانی شدن. از دست دادن هر تکه و زجرکش شدن. مردن به سختترین حالت ممکن.
آقای ص ص میم مرد مرموز داستان.




آخرین دیدگاهها