سه فیلم از فدریکوفلینی در یک نگاه

فیلم هشت و نیم

کارگردانی که بعد از کسب موفقیت‌های قبلی حالا باید موفقیت دیگری خلق کند، برای فیلم یک سازه بزرگ در حال ساخت است. حالا او هیچ ایده‌ای ندارد. بخش‌هایی از خاطرات پراکنده کودکی‌اش یادش می‌آید.
خودش معشوقه‌ای دارد که شوهر دارد، زنش جای دیگری زندگی می‌کند.
وقتی زنش می‌آید متوجه می‌شویم اختلافی در جریان است. زنش می‌داند که شوهرش دروغ می‌گوید و از گفتن حقیقت می‌ترسد.
در آخر که سازه را خراب می‌کنند و می‌گوید چیزی برای ساختن وجود ندارد. خطاب به زنش می‌گوید.

«دیگه از گفتن حقیقت نمی‌ترسم. درباره چیزی که نمی‌دونم، چیزی که به دنبالشم، چیزی که پیدا نکردم. فقط این‌جوریه احساس زنده بودن می‌کنم.»

 

فیلم زندگی شیرین

خبرنگاری که سرگردان است. در هر اتفاق کوچکی خبرنگارهای زیادی مثل مگس جمع می‌شوند تا عکس بگیرند و چیزی که می‌خواهند بنویسند.
دوست دختری دارد که به خاطر کسب توجه او دست به خودکشی می‌زند اما فایده‌ای ندارد. دوست دخترش بیشتر نقش مادری نگران را بازی می‌کند به جای ابنکه بتواند او را به عنوان یک همراه دوست داشته باشد.
مردم یک جا برای معجزه مریم مقدس زیر باران جمع می‌شوند اما اتفاقی نمی‌افتد.
خبرنگار فقط خانه یکی از دوستانش احساس آرامش می‌کند که زندگی ایده‌آلی دارد. خانه و زندگی خوب، دو بچه و زن خوبی در کنارش و محفل دوستان دورش اما وقتی با او حرف می‌زند، دوستش می‌گوید.

«ترجیح می‌دم یک آماتور باشم تا یک حرفه‌ای.»

سنگینی سکوت او را می‌ترساند و دوست ندارد در چهارچوب‌های قوانین اجتماعی گیر بیفتد.
بعد خبر کشتن دو بچه‌اش و کشتن خودش. مرد انگار همان کوچک‌ترین انگیزه برای پیدا کردن معنا در زندگی را از دست می‌دهد. به سرخوشی و جمع‌های بی‌حاصل رو می‌آورد.
در آخر هم یک هیولا را شکار می‌کنند که نه دست دارد و نه پا فقط دو گشم دارد که نگاه می‌کند و دختری فرشته نما از دور که می‌خواهد با او ارتباط بگیرد اما نمی‌تواند چون نمی‌شنود.

 

فیلم جاده

روایت ساده‌تری نسبت به دو فیلم قبلی دارد.
دختری که نماد معصومیت است و خمیرمایه چاری چاپلین دارد با مردی خشن و قوی بنیه همراه می‌شود.
در راه همه می‌خواهند به این دختر کمک کنند چون مرد را بی‌توجه نسبت به او می‌بینند. خود دختر یک‌بار از دستش فرار می‌کند اما باز با او از سر ناچاری همراه می‌شود تا اینکه مردی رهاتر را می‌بیند که بدون ترس سر به سر مردخشن می‌گذارد. به دختر می‌گوید سنگریزه‌ها هم دلیلی برای وجودشان است. وجود دختر کنار مرد فایده‌ای دارد. دختر انگیزه بیشتری برای همراهی با مرد خشن پیدا می‌کند اما مرد در جایی مرد دیگر را گیر می‌آورد و چند ضربه برای تنبیه به او می‌زند که به مرگش ختم می‌شود.
دختر تمام انگیزه و باورش را از دست می‌دهد و دچار جنون می‌شود. مرد او را در جایی رها می‌کند. سال‌ها بعد می‌فهمد دختر مرده است.
در آن‌جا دچار فروپاشی می‌شود و کنار دریا به زانو در می‌آید.
در این فیلم شاید این هستیم که هر آدم حلقه‌ی اتصالی برای پیدا کردن جوهر پاکی در وجود دیگری‌ست.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *