باران که می بارد

امروز باران با تمام وجود می بارد ولباس های خیس اجازه پیدا نمی کنند که سر بند آویزان شوند. کسی هم گمان نمی کند که شاید دلشان خیس تر شدن زیر باران را بخواهد.
باران فرمان روایی می کند و راه دیدن را می بندد پس باران پاک کن نقش برف پاک کن را به عهده می گیرد و شیشه را با تکان خوردن های سریعش پاک می کند.
باران بیشتر آدم ها را به دویدن وادار می کند یا به ایستادن زیر سایبانی و نگاه کردن به آسمان و گفتن:
_ عجب، پس آسمانی هم هست که سقفش این طور چکه کند.
جو های سرگردان آب روی آسفالت به راه می افتند، به دنبال رودی تا به دریا برسند.
خصلت آب این است به دریا رسیدن. کسی نمی تواند عوضش کند حتی داخل تنگ کوچک آب هر سه ثانیه یک بار فکر دریا را در سر ماهی می اندازد.
درنهایت که جوی آب خسته می شود از گشتن تبدیل به چاله آب می شود و باز هم امید دارد که از چاله به چاه بیفتد و بتواند هر شب به تماشای ماه بنشیند.
زیر باران گریستن هم عالمی دارد. می توان گفت و گوی اشک و باران را این طور شنید.
_هی اشک، یکم بزرگ شو. سرت را بالا بگیر. یک نگاه به من بکن. هر دو از یک تباریم و من با چه شکوهی فرو می ریزم و تو با چه حس حقارتی.
آن وقت دست اشک را می گیرد و همان طور که می برد به موعظه هایش ادامه می دهد. حال که اشک زاده دل است و خود را از تبار الماس بیشتر می داند تا باران.
شاید آسمان با دیدن این همه چتر رنگی خود را باغبان بخواند.
راستش باران که می بارد دلم به آسمان احساس نزدیکی بیشتری دارد و چشیدن قطرات مثل شنیدن سرگذشت شان است.
می خواهم بدانم من شبیه کدام قطره ام؟

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 + = 13