راستش من هیچ وقت از محیط بیمارستان خوشم نمی آمد. از محیط دل گیر و خفه اش، از صدای ناله و گریه کردن، از بوی الکل و حتی روپوش سفید فراری بودم.
خب پست واکسیناسیون بیمارستان خالی بود و قرعه فال به نام من عاقل افتاد.
هنوزم همان محیط است و تبدیل به یک محیط سرباز نشده است. صدای ناله و گریه ها هم هست اما حس خاصی پیدا کردم برای کمک کردن به آدم هایی که این نیاز را دارند. همه آدم ها می خواهند هر چه سریع تر از این محیط خارج شوند و از این که بخواهند به این فکر کنند خطری زندگی شان را تهدید می کند، بیزارند. با تعدد تجربه هم این نیاز به خارج شدن از این محیط کم نمی شود. می خواهند بروند و غرق در روزمرگی خودشان شوند. نشستن روی یک تخت بدون هیچ حواس پرتی سخت است.



4 پاسخ
اگر بدونی اونایی که رو تختن و چشم انتظار رهایی از تخت چقدر محتاج توجه و مهر و محبت دکتر و پرستار و پرسنل بیمارستانن. پرتوی امیدی از سمت خدایید برای بیمارها شماها، حواستون به جایگاه و تاثیرتون باشه
می دونم . تمام تلاشم بر همین بوده❤
وقتی متعلق ب جایی نیسی موندن تو اونجا برات آزار دهنده اس برای همین دوسداری حتی ب اشتباهم شده فقط از اونجا بری تا به محیط امنت برسی😊
درسته.میشه مثل قفس.
اما گاهی باید تو قفس بود تا بشه به آزادی فکر کرد❤