اتوبوس

در اتوبوس می نشینم و فکر میکنم چقدر تفاوت است بین نشستن روی صندلی اول با صندلی پشتی آن با صندلی پشتی پشتی آن تا به صندلی آخر اتوبوس.
همیشه سعی میکنم میانه اتوبوس بنشینم که نه عقب بمانم و نه جلوتر از همه، اتفاقات را سپری کنم. انگار در برهه های مختلف زمانی هستیم.
گاه که درختی رد می شود یا در واقع ما از آن رد می شویم به این فکر می کنم که هنوز در دید صندلی های عقبی هست. هنوز می توانند آن را ببینند. دیدن در زمانی که من سپری کردم. تصور این فکر برایم جادویی می آید.
زمانی که کسی وسط اتوبوس می ایستد تا برود آبی بخورد. دیدن طی کردن مسیرش مثل دیدن یک نفر در حال اسکی روی یخ است.
گاهی اتوبوس برایم خانه ای می شود با بی نهایت پنجره. چقدر می توانند پنجره های یک اتوبوس خوشحال باشند از دیدن این همه منظره متحرک؟
کاش می شد گاهی پنجره های اتوبوس را با پنجره خانه ام عوض کنم تا آن ها دلشان هوایی بخورد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 79 = 80