چادرسیاهی در شب

تصویری دیده ام. در دل تاریکی شب.

چادری سیاه، که می دوید در سیاهی.

نفس هایش، گوش باد را خراش می داد.

مکث نبود . قدم ها در هم تنیده می شد.

مسیر ساخته می شد.

تاریکی می شکافت.

راه تاریکی، پشت سر.

راهی تاریک تر، رو به رو.

شب بود، شب.

ترس بود، ترس.

گوش ها، منتظر صدایی بود.

برای ترسیدن.

برای پاره شدن بند دل.

صدایی نبود.

اما وحشت به چادرش چنگ می انداخت.

چشم ها می دوید، زود تر از قدم ها.

برای پیدا کردن نشانه ای، برای رسیدن.

برای پایان یافتن ترس.

برای چهاردیواری امن.

رسیده بود. در سفید پیدا بود.

فاصله ای نبود.

صدای بوق ماشینی آمد.

فرصت کنار کشیدن نبود.

باید می دوید. باید می رسید.

قفسه سینه اش می سوخت.

دیگر نمی دوید. پرواز بود.

ماشین به او خورد؟

چه شد؟

در را می دید‌.

در سفید. همان جا بود.

او هم بود.

نمی دوید؟

چشم هایش هنوز می دوید.

حتی زنگ در را زد.

با چشم هایش.

در باز شده بود.

در خانه بود.

در خیالش در خانه بود.

نفسی کشید با آرامش و خوابید.

در خانه بود.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 + 4 =