خورشید

وقتی که دیگر خورشید در نمی آید باید درون چاهی دنبالش بگردی.

یا پشت بلند ترین تپه ای.

شایدم ماری آن را گزیده باشد و از درد به خود بپیچد.

شایدم پایش پیچ خورده باشد و نرسیده باشد طلوع کند.

یا شایدم در به در شده،خانه به دوش شده و جایی برای طلوع ندارد.

شاید خورشید سرماخورده یا اصلا همین ویروس کردنا به جانش افتاده و

با هر سرفه اش نوری گذری خارج می شود که زمین را روشن می کند.

شاید خورشید مشغول تماشای چشم های آهویی باشد.

شایدم مشغول کوه نوردی باشد و هنوز به قله اش نرسیده.

شایدم خورشید از تابیدن خسته شده است.

شاید اصلا خورشید استعفا داده است، حتی آگهی هم چاپ کرده در روزنامه سحر خیزان. با این عنوان:
(به دنبال خورشید جدیدی برای طلوع صبح تان بگردید.)

خورشید هم دل دارد، باید به او حق داد.

خورشید هم شاید دلش خواب اول صبح می خواهد.

که دست و پایش را بکشد و زیر نور گرمی غلت بزند.

هر چقدرم بگویی:_ خورشید خانم بیرون بیا. بیرون بیا

نیاید.

واقعا شاید خورشید درون دریا رفته. کسی چه می داند؟

چرا خورشید در خور اش نباشد که بیرون نیاید؟

معلوم است که هست.

خلاصه خورشید را حتی اگر یک روز هم درنیامد دوست داشته باشیم و ملامت نکنیم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − 9 =