خیال کن تیکه گوشتی را میگذارم روی تخته برش.
دست به سینه به آن نگاه میکنم.
به ته ریشم دست میکشم.
فکر میکنم چطور باید قطعه قطعهاش کنم.
هر چقدر بیشتر میگذرد، بوی ماندگی بیشتر میزند توی بینیام.
وقتی دست به کار میشوم و چاقو را داخل شکمش فرو میکنم.
خون مانده بیرون میزند. میریزد روی لباسم. روی فرش. و همه جا پر از لکههای قرمز میشود.
با این اوضاع دیگر نمیتوانم کار را نیمه رها کنم.
آن را بر میدارم. تکه های ریز میکنم درست اندازه بند انگشت.
هر چه ریزتر بهتر. زمان بیشتری میبرد.
این گوشت همان لحظهای ست که قربانی میشود.
وقتی ریزتر میشود. طولانیتر میشود.
بیشتر تلف میشود.
اما اگر ورزش دهم. رویش آرد بپاشم.
گلوله گلوله کنم. تف بدهم.
قابل خوردن میشود. شاید بشود گفت حتا لذیذ هم میشود.
اگر بتوانیم از وقت گذرانی هایمان هم نگاهی جدید دریافت کنیم. در لحظه آخر ورق بر میگردد و آن لحظه ارزشمند میشود.




آخرین دیدگاهها