خودکار را بلند میکنی.
در انتظار جملهای که بنویسی. نمیشود.
بلند میشوی دور خانه چرخی میزنی و با سیبی گاز زده، خودکار را میچرخانی.
اینبار در فاصله کمی از صفحه نگه میداری.
در انتظار قطره جوهری که بچکد.
هر چند، نیروی گرانش زمین هم افاقه نمیکند.
دوباره بلند میشوی.
تلفن را بر میداری.
به کسی که در دورترین نقطه کشور میشناسی زنگ میزنی. بلکه این فاصله دور، حرف زدنتان را طولانی کند. حرف میزنی.
حرفهایی که با حرفهای او همسو باشد.
توان نظری بحث برانگیز نداری.
میخواهی بیدردسر به نقطههایی که بوق پایان تماس را پژواک میکنند، گوش دهی.
بعد بیای سراغ همان خودکار و برگه کاغذ.
اینبار باید جملهای برای نوشتن باشد.
چه میشود کرد، وقتی از آن همه حرفی که زدی، چیز دندانگیری نصیبت نشدهاست.
شاید دنیای اینترنت بتواند ایدهای به ذهنت تزریق کند. اینترنت را میزنی. یک سری به اینستا میزنی و همانجا میمانی.
تا گشنه شوی یا کسی سر برسد.
کاغذ و خودکار خود به خود به گوشهای نقل مکان میکنند.




آخرین دیدگاهها