راستش دارم کم کم میترسم.
اگر عمری باشد، بعد از گذشتن چهل سال دیگر،
میخواهم به چه خاطراتی فکر کنم؟
خاطرات جوانیام چطور شکل میگیرند؟
سری خم شده در گوشی.
تصویرهایی که به سرعت رد میشوند.
دور هم جمع شدنها هم تاثیری ندارند.
بعد از سلام و گفتن خبری نیست.
باز هم هر کسی سرش در گوشی خودش است.
دهانم را که برای تعریف کردن خاطرهای باز مانده میبندم. گوشیام را برمیدارم، زنگ هشدار خود را قبل از وارد شدن به فضای مجازی فعال میکنم، تا وقت تلف شده کمتری داشته باشم.




آخرین دیدگاهها