گولم بزن

امروز صبح پیاده روی کردم. 
و در حال و هوای تئاتر دیشب قدم زدم.
قسمتی از تئاتر کلاغ به روباه اصرار می‌کرد گولش بزند تا پنیر از دهانش بیفتد.
روباه حوصله نداشت و در نقش حسن تنبل فرو رفته بود. باز این کلاغ بود که اصرارکرد، برایش آواز بخواند و پنیر را انداخت. روباه باز هم به خاطر دوری پنیر، حوصله نداشت پنیر را بردارد و بخورد.

گاهی چقدر حوصله‌مان از جر و بحث‌های بی‌جا سر می‌رود. اما اگر همین کلنجارها نباشد. حوصله‌مان باز سر می‌رود.
حتا شاید غمگین و افسرده شویم.

شنیدیم که هیچ چیز ارزش ندارد آدم عصبی شود. اما اگر همه چیز برایمان بی‌ارزش شود، چطور به زندگی یکنواخت خود ادامه دهیم؟
به چه چیزی باید پناه ببریم؟

شاید تنهایی بهترین جواب باشد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− 4 = 1