دفترچه خاطرات

تاب

پیاده‌روی می‌روم
به پارک بانوان
تاب می‌بینم
می‌خواهم سوار شوم
جا نمی‌شوم
خاطره کودکی زنده می‌شود
از تاب می‌ترسم
پاهایم زمین را می‌چسبند
به درخت می‌رسم
بالای درخت می‌مانم
پرنده می‌شوم
و سقوط ناممکن می‌شود

عروسک قرمز پوش

تنها یک عروسک دارم
که قرمز پوشیده‌ است
آن را بر می‌دارم
با ماشین دورش می‌دهم
تا خوابش ببرد
نمی‌برد
به خانه برمی‌گردم
و فنجان فنجان قهوه‌های خورده شده را می‌شمارم
خوابش می‌برد

بیداری

شب است
روز است
فکر می‌کنم بیدار شده‌ام
اما زمان از دستم در رفته‌است
خاصیت زندان همین است

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + 4 =