یک عمر
مامور آتشنشانی با خونسردی به مرد نزدیک شد و گفت: «ترافیک شدید بود برای همین نتونستیم آتیش رو به موقع خاموش کنیم.»
مرد بهتزده به خانهای نگاه میکرد که سرمایه یکعمر زندگیاش بود.
همین امروز آخرین قسطش را پرداخت کرده بود.
صدای گرفته
مرد عصبی آنقدر قبلش داد زده بود که پیرزن دستفروش هر چقدر حرف زد نتوانست حرفی از او بشنود، حتا بد و بیراه و او را مردی صبور دانست.
عروسک
نصفهشب بود که او را دید در آشپزخانه راه میرود. مشغول خوابگردی بود، خواست او را از راه رفتن باز دارد. اما نتوانست تا موقعی کوکش تمام شود، او را متوقف کند.
مجلس زنانه
همه مشغول تخمه شکستن بودند.
تا دختر کوچکی از داخل اتاق رد شد.
همه از مادر کودک حرف زدند.
او دلشان به حال کودک سوخت.
بعد برای مادرکودک سوخت.
بعد برای مادربزرگ کودک سوخت.
بعد مادر کودک برای ترک خانهاش سرزنش شد.
بعد کودک را بچهای بیتربیت دانستند که پدرو مادری بالای سرش ندارد.
پیشبینی آبوهوا
همیشه اخبار آب و هوا را دنبال میکرد تا تلویزیون خراب شد.
به آن اعتماد کامل داشت و روزهای بارانی با خود چتر میبرد.
بعد از آن چتر در خانه ماند.
اشتباه دنبالهدار
همیشه قبل از وارد شدن به اتاق بچهاش در میزد.
کودک هم با سرعتعمل بالایش خودش را مشغول درسخواندن نشان میداد.
کسی نبود تا این اشتباه دنبالهدار را تصحیح کند.




آخرین دیدگاهها