نهمین جان گربه
این فرصت آخر بود
هشت شلیک موفق او را از پا در آورده بود.
برای اطمینان برای بار نهم به کاغذ رد صلاحیت شلیک کرد.
برج نوزده طبقهای
به نظر نوزده طبقه ارتفاع احتمال زنده ماندنش را کم میکرد.
کافی بود بپرد.
اما نمیتوانست یک دل شود.
اگر قطع نخاع میشد کسی نبود تا از او مراقبت کند.
شاید بهتر بود از طبقه دوم بپرد.
اینطور یا پایش میشکست و احتمال قطع نخاع شدنش کم میشد.
آسانسوری با ظرفیت پنج نفر
_خانم کجا میای؟ آسانسور پنج نفرهاس.
_این بچه که وزنی نداره.
مرد با عصبانیت به زن زباننفهم نگاه کرد.
عاقبت زن کار خودش را کرد و سوار شد.
آسانسور هم صحیح و سالم به طبقه مورد نظر رسید.
مرد فهمید نباید روی ظرفیت آسانسور هم حساب کند.
شناسنامه جعلی
_اعتراف کن.
_به چی؟
_به قتلی که انجام دادی.
_من کسی رو نکشتم.
_اما مقتول اسم تو رو گفته.
_چند بار بگم این شماسنامه جعلیه. من فقط یک بدهکارم که مال مردم رو خوردم.
بیست و هفت نفر مهمان
دم در اجازه ورود به او ندادند.
میگفتند ظرفیت مهمانی بیست و هفت نفر است.
اما او خودش مهمانی را ترتیب داده بود.
چطور خودش را آدم حساب نکرده بود؟
عکس جدید
قرار بود عکس جدیدی بگیرد.
از آخرین عکسش ده سال میگذشت.
قرار بود دو عکس کنار هم بگذارد پس نباید با هم مو میزد.
برای کمرنگ کردن اثر زمان پول زیادی خرج کرد.
باز هم احساس میکرد رنگموهایش دقیق در نیامده است.




آخرین دیدگاهها