پیشرفت
مردم میدیدند، روز به روز خانه زندگیاش مجللتر میشود. میگفتند کارش گرفته است.
میگفتند دیگر غمی ندارد.
تا اینکه مامور با حکم جلب به در خانهاش آمد.
پشتسر
همیشه حواسش بود تا کسی کوچکترین حرکتی نکند. همیشه در این بازی برنده میشد.
میگفتند پشت سرش هم چشم دارد که کسی نمیتواند سرش کلاه بگذارد.
گلوله آخر
آخری مانده بود. باید شلیک میکرد.
اما اگر میکشت برچسب قاتل میخورد و اگر میمرد برچسب مقتول میخورد.
همه چی به احتمال و شانسش بستگی داشت.
اما در هر دو صورت بدبخت میشد.
پیشرفته
زیادی کار با همهچیز برایش سخت شده بود.
پیرمرد هفتاد ساله دلش میخواست مثل قبل از وسایل با زور بازویش استفاده کند. او چیزی از این همه دکمه سر در نمیآورد.
لطفن سکوت را رعایت کنید
یک نفر ناگهان روی زمین افتاد. همه دورش جمع شدند و سعی میکردند او را بیدار کنند.
یکی به آمبولانس زنگ زد. با آمدن آنها سالن شلوغتر از همیشه شد. فقط صندوقدار کتابخانه بود که از اول ماجرا سعی میکرد توجه آنها را به تابلو جلب کند.




آخرین دیدگاهها