آسمان شب | باز از تو می‌نویسم

۱
تو بگو قصه شب چیست
که روز در آن خلاصه شده است
تو بگو شب به چه جرأتی می‌گذرد
از کوچه پس کوچه‌های این شهر
من به تو می‌گویم:
«شب، تنها یک چشم‌بندی ساده است»

ستاره‌ها ستاره‌ها
رسیده‌اند
تازه و آبدار
چیدن دارند
نردبانت را بگذار بر لب دیوار
قبل از افتادن‌شان

امان از آسمان ابری
امان از باران
و چترهای جا مانده
با لباس شسته می‌شوم
کاش بندی بود
برای آویزان کردنم

۲
نگاه می‌شوم
روی صفحه سفید کاغذ
نوشیده‌ می‌شوم
از قهوه چشمانت

کوه می‌شوم
برای فرو ریختنت
بهمن سختی در راه است
باید شهر دلم را خالی از سکنه کنم

می‌نویسم و پاک می‌کنم
هنوز نمی‌دانم با چه حرفی شروع کنم
که متهم می‌شوم به بی‌وفایی

روزها عجیب‌ند
شب‌ها عجیب‌تر
روزگار عجیبی‌ست
دیدنت هر روز
اتفاقی در خانه‌ام

چشم به ساعت می‌دوزم
عقربه‌ها تکان نمی‌خورند
تا تو برسی
با آمدنت مسابقه عقربه‌ها شروع می‌شود
و باز وقت وداع است

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *