نگاهت کردم
نشناختی
رد شدی
گمان کردم شاید
من ندیدمت
مگر میشود من را ببینی و نشناسی؟
چه ساده رها میکنی
عبور میکنی
جا میگذاری
نکند پشت سرت چشم داری؟
که به عقب بر نمیگردی
نکند به خاطر این است که دوستت دارم
من را ببخش
اما دیگر دست من نیست
این اتفاق بعد از اینکه تو را دیدم
افتاد
میدانی به عقب نمیشود برگشت
اما اگر امکانش بود
باز تو را شده دزدکی
میدیدم
یادم است
اولین بار بعد دیدنت
از خودم پرسیدم
امکانش هست
از اینجا عبور کنی
امکانش هست
ببینمت
امکانش هست
لبخند بزنی
امکانش هست
عاشقت نشوم
گمان نکنم
راستش اول من خندیدم
ساده خندیدم
نباید میخندیدم
تبر بود
به ریشهام زدم
وقتی گفتی:
«چه قشنگ میخندی.»
دلباختم
بارها خندیدم
تا خشکید




آخرین دیدگاهها