بچه که بودم، همیشه با شگفتی به پر نگاه میکردم.
از اینکه با فوت کردنش آهسته، با چرخش خودش و سرعتی پایینتر به زمین میرسید، خوشم میآمد.
من از قوانین فیزیک در این رابطه سر در نمیآوردم اما حرکتش را دوست داشتم.
شکل پر و نرمی آن زمانی که به صورت کشیده میشد برایم قابل توجه بود.
دلیل دیگر ذوق کردنم این بود که بالشت زیرسرم هم از پر بود، چیزی که یک پرنده میتواند با آن پرواز کند.
یادم است، بچه که بودم با یک پر توی دستم از روی بهارخواب میپریدم تا بتوانم معلق بمانم. فکر میکردم میشود با یک پر دیرتر به زمین رسید.
با اینکه از ارتفاع میترسیدم اما دلم فاصله از زمین را میخواست انقدر که اگر پاهایم را دراز کنم به زمین نرسد.
معلق بودن، بدون آویزان بودن از چیزی را دوست داشتم.حس کردن و با جریان پیش رفتن تنها از پر بر میآید.
شعر هم همین است باید احساس آن را درک کنی، باید با سرعت آهنگ کلمات شعر پیش بروی تا بتواند جریان ذهنیات را بچرخاند.
به پر اگر دست بزنی دیگر سرعت خودش را ندارد و تعادلش بهم میخورد.
شعر را هم نباید دست کاری کرد. فقط باید تماشا کرد و به احساس بیوزنی آن رسید.
شعر نیاز به معنا کردن نیاز ندارد فقط همگام شدن میخواهد.
شعر را دوست دارم چون دانستن جایگاه درست کلمه به کلمه حیاتی است.
برای همین پر میتواند معلق بماند.
پرنده میتواند پرواز کند اما انسان نمیتواند. هر چقدر هم که خود را با پر بپوشاند.
شعر فرصت پرواز ذهن است. اگر بدانی هر کلمه کجا به تعادل کمک میکند.



آخرین دیدگاهها