مراد باز خبر مرگ میآورد. پیوسته خبر مرگ میآورد. جمعشان در قاب عکس جمع میشود.
با مرگ هر نسلی، نسل تازه نفس روی کار میآید و چهار نسل را به تصویر کشیده میشود.
فخری یا فخرانسا نمیتوانی از ترکیب شدنشان در داستان سر در بیاوری.
شازده که زخمدیده از گذشتگان است، شروع به عقدهگشایی میکند، همهچیز را سر میز قمار از دست میدهد.
فخرانسا زخمدیده از گذشتگان شروع به تحقیر شوهرش میکند، شراب مینوشد تا از پا درآید.
صدای فخری در گوشمان میپیچد، خودش را شبیه فخرانسا میآراید و لباس ارباب میپوشد مثل گوشت قربانی دست شازده است.
از اجداد جز قتلعام و حرمسرا چیزی در کتابها و خاطرات به جا نمانده است. البته سل موروثی هم مانده است تا خون آخرین نسل را هم در شیشه کند و به نسل پایان دهد.
کتاب را که برداشتم بخوانم. ده صفحه جلو رفته زمین گذاشتم. باز برداشتم و از اول خواندم. باز بیست صفحه جلو رفته زمین گذاشتم. تا اینکه تصمیم گرفتم یک نفس بخوانم، وقتی دور اول تمام شد. دور دوم شروع شد و باز هم نیاز دارم دور سوم را شروع کنم.
نثر سیال ذهن کتاب با توجه به کمقطر بودن کتاب، آدم را نیازمند بازخوانی میکند.




آخرین دیدگاهها