سنگ ریزه

امروز یک جورایی غمگین بودم. شاید بی دلیل، شایدم تحت تاثیر فیلم ایدا که دیروز آخر شب دیدم.
سرکار کم حرف می زدم و به سوال های چی شده؟ جوابی نمی دادم. یعنی جوابی نداشتم.
از بیمارستان که داشتم به سمت ماشین می رفتم. با پایم به سنگ ریزه ای ضربه می زدم. شاید تلنگری شود که به جلو حرکت کند و سر جایش سفت نچسبد.
یک لحظه متوقف شدم.
یک سنگ ریزه چقدر می تواند برایم شگفت انگیز باشد؟
قبلا متوجه سنگ ریزه های داخل خیابان ها نشده بودم. این همه سنگ ریزه از کجا آمده اند‌؟ چقدر پا خورده اند تا به این جا رسیدند؟
من همیشه سنگ ریزه های داخل رودخانه را دوست داشتم. صیقل خورده و صاف و صوف بودند. رودخانه آن ها را شکل داده بود یا آن ها با بودنشان به مسیر رودخانه شکل داده بودند؟
به دنبال بودن سنگ در زندگی ام گشتم.
یک مرغ سنگ ریزه می خورد و داخل سنگ دانش ذخیره می کند.
با سنگ ریزه می تواند شیشه پنجره ای را شکست.‌
می شود بازی هفت سنگ و یک قل دو قل کرد.
سنگ حتی در خاطرات بازی بچگی مان پر رنگ است.
آدم ها حتی به هم سنگ صبور نسبت می دهند.
کوه با سنگی بودنش پادشاه ارتفاعات است. با قابل اتکا بودنش برای بالا رفتن، باعث شده انسان ها به خودشان نسبت فاتح بدهند.
امروز سنگ ریزه جای دیگری برای خودش در قلبم باز کرد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

46 − = 36